خدایا تو رو دارم فقط

سرما خوردگیم داره بدتر می‌شه

می‌دونی که هنوز دلتنگت می‌شم؟

کاش بری از ذهن و روح و وجودم

من که هیچ اثری نذاشتم بمونه ازت تو زندگیم. پس این دلتنگی چیه؟

دیروز مامان اومد دنبالم غذامم آورده بود، رفتم کتابخونه

قبلش رفتیم تو پارک جلوی کتابخونه چنددقیقه نشستیم و من غذام رو خوردم

ساعت ۵ موقع برگشت هم رفتیم بستنی خوردیم.

تلگرام رو دارم سعی می‌کنم بذارم کنار، خیلی ازم وقت می‌بره. دلم می‌خواد برگردم تو غار تنهایی خودم. استرس شدیدی دارم. خیلی شدید.

بند بند وجودم استرسه و از استرس نمی‌تونم کاری کنم.

می‌ترسم.

خدایا من آدم خوبی نیستم، چیزهایی که آدم‌هات می‌گن که تو گفتی گناهن رو خیلی انجام دادم، خیلی جاها آدم بده قصه من بودم. با همه این‌ها اما می‌شه این یکی رو هم کمکم کنی؟

خدایا می‌دونی اگه نشه نابود می‌شم. من غلط کردم خب؟ من مثل اون بچه‌هه‌ام که ناخلفه. اما تو همون مامان بابا مهربونه باش که حتی اگه بچه‌اش بدترین آدم روی کره زمینم باشه بازم دوستش داره.

خدایا، می‌دونی چه‌قدر بهت ایمان دارم. نمازم ترک شده، قرآن دیگه نمی‌خونم، با دعاها میونه خوبی دیگه ندارم ولی هنوزم چشم امیدم فقط به توعه. می‌دونم اونقدر بزرگی که حتی الان هم کمکم می‌کنی. حتی الانی که بدترین دختر دنیاام برات.

یقین و ایمانمی خدا🤍

# ادامه نوشته

حرف

باید واسه امتحاناتم شناسنامه‌ام رو درست کنم، چون هنوز عکس دارش نکردیم. عکس جدید هم نگرفتم و آخرین عکسی که گرفتم مال سه چهارسال پیشه🚶🏻‍♀️

داشتم فکر می‌کردم طی همین یکی دوهفته از سوشال مدیا واسه یه مدتی دوری کنم و بیشتر اینجا بنویسم. نمی‌دونم

ارتباطاتم با آدم‌ها گیجم کرده و نمی‌دونم چه غلطی دارم می‌کنم.

داشتم از حال و احوال این روزهام‌ می‌نوشتم، گفتم که این هم باشه اینجا:

من حالم فعلا خوبه، نوسان زیاد دارم ولی می‌دونم که این حالت طبیعی زندگیه. از اون زمان که اون اتفاق با اون آدمِ عزیز برام افتاد، تا به الان احساسات متفاوتی رو تجربه کردم. بهتر بگم، از زمانی‌که ترک شدم و ترک کردم تا به الان، احساسات متفاوتی رو تجربه کردم.

اوایل غمگین بودم. بعد به پوچی رسیدم. بعد از اون احساس دستیابی دوباره به نور رو داشتم، بعد احساس امید کردم، بعد حس رهایی اومد سراغم و حس می‌کردم آزادترین انسان روی زمینم.. چون به تازگی از بندِ اون احساس رها شده بودم(هرچند که شیرین بود، ولی قفس قفسه!) و بعد از اون و دقیقا در روزهای ابتدایی امسال، با یک آدم جدید آشنا شدم که الان دوست خیلی خوبی شده برام. و حالایی که ابن نامه رو می‌نویسم، به روال زندگی معمولی برگشتم. نگرانی‌هام شده درس‌ها و امتحاناتم، رویاها و آرزوهام. و این یعنی همه چیز خوبه.

راستش داشتم فکر می‌کردم دلم می‌خواد احساسات رو توی وجودم کم‌رنگ کنم. توی این چندوقت اخیر به حدی ساید احساسی وجودم پررنگ شده که حتی با یک موسیقی ساده و معمولی هم متاثر می‌شم. یا با شنیدن اینکه فلانی کسی رو دوست داره و بهش نرسیده، غمگین ترین آدم دنیا می‌شم و براشون غصه می‌خورم!

این حجم از احساسات در وجودم غریبه‌ست و نمی‌تونم کنترلش کنم، و باعث می‌شه آدم ضعیفی باشم و این چیزیه که همیشه ازش متنفر بودم!

پ.ن: نمی‌دونم چرا یهو این‌قدر پرحرف شدم امروز، اما خب.

امروز تو مدرسه

رفتم تو اتاق سایت

نشستم

فضای کلاس رو نگاه کردم

میز معلم رو برده بودن، یکم شلوغ تر از همیشه‌اش بود

همه روزهایی که تنها تو اون اتاق درس می‌خوندم یادم اومدن

خیلی دوستش دارم اون کلاس رو

حس می‌کنم انسان بی مصرفی شدم

امسال اوایل نوروز یه اتفاق جالب افتاد که باعث شد با یه آدمی آشنا بشم که الان خدا رو شکر می‌کنم بابت اون اتفاق.

شرایطم مثل همیشه بهم ریخته‌ست، دیگه حوصله نوشتن روزها رو ندارم. فکر نمی‌کردم همچین روزی برسه که دیگه حال و حوصله نوشتن نداشته باشم. :))

دنیا بزرگه

و چه‌قدر حس خوبیه بودنِ آدم‌های درست توی زندگی‌ات.

ساعت ۱۰ باید برم مدرسه..

من که بهت گفته بودم

امروز صبح یه نامه از چند ماه پیشِ خودم دریافت کردم.

و چه ستاره بالغی رو پشت این کلمات دیدم. نمی‌دونم چطور توصیفش کنم، ولی ستاره ی عاقل، فهمیده، با آرامش درونی ناشی از سختی‌های زیاد، رو دیدم..

چه کار خوبی کردم که نامه نوشته بودم اون زمان. یحتمل همین روزها یکی هم بنویسم برای چندماه آینده. چه قدر ۱۴۰۲ سال عجیبی بود، و ۱۴۰۳ قراره عجیب‌تر باشه!

_

# ادامه نوشته

با میم حرف زدم

همون لحظه انلاین شد

باهام حرف زد

براش زیاد باز نکردم چیزی رو. ولی گفت کاش زودتر می‌اومدی باهام حرف می‌زدی شاید می‌تونستم کمکت کنم

نمی‌دونم

# ادامه نوشته

نوروز شد:)

عجب سالی بود..