سریال The 100 یه تفاوت اساسی با بقیه ی سریال‌های از دست که دیدم، داره

اونم اینکه به شدت روی نقش زنان تاکید داره

این‌جا از یه قهرمان‌سازی حرف نمی‌زنه، یه وجود یک زن قهرمان که بتونیم بگیم اوو اون زن رو نگاه کن! حرف نمی‌زنه، این‌جا از یک طبیعت حرف می‌زنه

واقعن نمی‌دونم چطور بگم و باید خود سریال دیده بشه تا منظورم به طور کامل تفهیم بشه..

اما به شدت این فضا رودوست دارم.. اونقدری که رگ‌های چشمم به معنای واقعی کلمه دارن از جا در می‌آن و امروز یه لکه ی بزرگ قرمز تو چشمم دیدم. آی نو. دارم خودم رو به فنا می‌دم. :]]]

امروز عصر رفتم توی انبار یه چیزی بردارم.. خیلی اتفاقی توجهم به کوله‌ی دوم دبستانم جمع شد _داوشتون زمانی که همه‌ی هم‌سن‌هاش کیف‌های باربی و سیندرلا داشتن کوله می‌انداخت می‌رفت مدرسه[ایموجی خفن]_ رفتم سراغش، یک‌سری از وسایلم توش بود. دو تا از کتاب‌های مربوط به چهارم و پنجم دبستانم، استامپ و مهرهام، چندتا از کاردستی‌هام، جدول حروف انگلیسی که Sاش رو برعکس نوشته بودم:))، با چندتا وسیله ی ریز دیگه.. برای چنددقیقه از خودم دور شدم و رفتم تو اون زمان‌ها. از ستاره ی اون زمان به معنای واقعی کلمه هیچ چیزی نمونده. هیچ چیز. اونقدر دوره که حس می‌‌کنم باهاش ملاقات کردم.. می‌فهمی ستاره؟

نمی‌دونم. خوبه فکرکنم.

گاهی طی یه تصمیم خیلی خیلی ناگهانی می‌آم با آدم‌ها مثل خودشون رفتار کنم. هنوز کاری نکرده خجالت می‌کشم و می‌گم نه ستاره! تو این‌جوری نیستی.

چقدر خوبه که حواست هست شخصیت و وجودت به خاطر یک‌سری مسائل تغییر نکنه و خودت بمونی؛ لطفن تو این یه مورد مثل بقیه‌ی جاها گند نزن قربونت برم.

+و راستی! صبح گوشی رو چک کردم دیدم نوتیفیکیشن اومده واسم که خانوم میم توی میت آنلاینه. چقدر دلم خواست همون‌لحظه آنلاین بشم و باهاش ویدئوکال کنم. خیلی زیاد دلم براش تنگ شده. درواقع یک‌سری از انسان‌ها هستن که ناخوداگاه مغزم مکالمه‌هایی که با هم داریم رو نگه می‌داره؛ یعنی من در طول اون مکالمه هیچ تلاشی برای به خاطر سپردن حرف‌های اون آدم نکردم، اما در ذهنم می‌مونن. بارها تکرار می‌شن، توی حوادث مختلف به کمکم می‌آن، ازشون نتیجه‌گیری می‌کنم، درس می‌گیرم، بهشون فکر می‌کنم، خیلی زیاد. خانوم میم از اون دسته آدم‌ها بوده همیشه. انصافن با حرف‌هاش زندگی کردم من.

صبح واقعن دلم می‌خواست دوباره از اون حرف‌ها بشنوم ازش. مکالمه بکنم باهاش و بهم انگیزه‌ی بیش‌تری بده. اما گفتم شاید جلسه داشته باشه و نتونه باهام صحبت کنه، بیخیال شدم.

پاشو دختر..

و بلخره بعداز مدتها..

صبحت به خیر!

5:09am

:))

فاصله زخم شده بر دلم از بی‌خبری

به کجا می‌رسد این کوچه‌های در به دری..

یا که باید نفست در دل خود حبس کنم،

یا که در خواب من آیی و مرا هم ببری..

الان بالا ابرایی می‌دونم:))

_

# ادامه نوشته

دیشب بازم خواب استرنجر ثینگز دیدم و این‌دفعه مایک هم بود:))))

فکرکنم من خودم ال بودم چون ال رو اصلن ندیدم🚶🏻‍♀️

بعد بعد بعد:)))) وای قسمت اول فصل۵ به معنای واقعی کلمه دیشب تو خواب من فیلمبرداری و تدوین شد. اصلن خودم برگام ریخته=)

این پست رو با کمی تاخیر، به عنوان اخرین پست دهم می‌خوام بنویسم.

امسال سال عجیب و غریبی بود. احساسات خیلی متفاوتی رو درک کردم. اوایل سال خیلی عجیب غریب تر بود. دقیق‌تر بخوابم بگم، نوبت اول.. برای یادآوری چیزهایی که از سر گذروندیم شاید بهتر باشه هم پست‌ها رو بخونی و هم دفتر رو، اونقدر متفاوت بود همه چیز که نمی‌شه توی چندسطر برات تعریفش کنم.

اگر بخوام از لحاظ منطقی به شرایطت نگاه کنم واقعن افتضاح بودی. نوبت اول تلاش خیلی خوب و بالایی داشتی و تمرکز به شدت پایینی، اما دقیقن از امتحان‌هات به این‌ور، برعکس شدی کاملن. تمرکز خوب و تلاش افتضاح.

دلیلت رو از دست دادی و از این بابت کمی بهت حق می‌دم اگر ‌کم‌کاری کردی از یک جایی به بعد. اما می‌خوام بدونی که دوباره سر پات می‌کنم، مثل همون موقع.

چیز زیادی نمی‌گم دیگه. فقط خوب فکرکن. عقلت چی می‌گه؟ تنبلی کردن؟ یا تلاش و کارکردن؟ قطعن از لحاظ عقلانی روش دوم درسته. پس دلم نمی‌خواد دوباره اینطوری شروع کنی خب؟

هرچی که باشه و هرطور که باشه من در کنارت خواهم موند. و جمله‌های همیشگی..

_تفاوت‌ها دقیقن همین‌جا معلوم می‌شه.

_زمان کوتاهه، دنیا بزرگه.

_هرکاری بکن که تا جای ممکن نسبت به همه چیز احساس بهتری داشته باشی.

_بیا هرکاری کنیم، تهش حتمن برده.

امسال خیلی متفاوت بود و سختی‌های خاص خودش رو داشت. ممنون که زنده موندی.

یه عزیزی خصوصی کامنت داده که خیلی خوسحالم و این خیلی قشنگه که میبینم یکی به نوترینو اهمیت میده... : )

خواستم بگم که منم خیلی خوشحالم و این خیلی قشنگه که می‌بینم یکی به این‌که یه نفر به نوترینو اهمیت می‌ده، اهمیت می‌ده!

همه‌ی‌این‌شب، بیدار.

شاید هم می‌شه

غم‌گینم، عصبی‌ام، دلخورم، همه‌ی حس‌های بد دنیا شده واسه من

شب زشتیه:(

حقیقتش دیشب بعداز نوشتن پست قبلی به خودم گفتم بیخود کردی که همه چیزت رو از دست دادی. دوباره باید به دست بیاری

اونقدری ذهنم خسته‌ست که هنوز هیچ‌کاری نکردم اما این منی که من می‌شناسمش می‌دونم نمی‌ذاره همین طوری بمونه وضعیت

یک سری اتفاق ها افتاد که ازشون گذر کردم و نمی خوام بهشون فکرکنم دیگه.

هرچی فکرش رو می کنم می بینم واقعن از 5-6 سالگی به اینور که کم کم دنیای اطرافم رو درک کردم و همه چیز رو متوجه شدم، به اقتضای همون مقطع سنی، درگیری های ذهنی ناخوشایندی داشتم. یحتمل همه همینطورن ولی خب من کاری به بقیه ندارم. فی الحال و مدتیه که فقط دارم به خودم فکر می کنم. این موجودی که هر دم پا به پام داره می آد و من نمی شناسمش.

نکته ای که هست و ازش خوشم نمی آد هم اینه که این درگیری های ذهنی به خانواده ام ربطی نداشت، به دوستانم ربطی نداشت(تا حدودی)، به اطرافیانم ربطی نداشت؛ همه شون از خودم سرچشمه می گرفتن و الان هیچ دلیلی برای توجیه کردنشون ندارم _همون قضیه ای که می شینی یه چیزی پیدا می کنی تا همه چیز رو بندازی تقصیر اون و توجیه کنی و راه آسونه رو بری._ با این حساب همیشه مجبور بودم برم سراغ راه سخته، محاکمه خودم.

مدت هاست دارم خودم رو محاکمه می کنم. دلایل رو پشت سر هم ردیف می کنم، متهم می شم، تبرئه می شم، مجرم می شم. بچه تر که بودم من واقعن آدم خوبه بودم. واقعن همیشه خوب بودم! بدون حتی یک بار بد بودن. اما بزرگتر که شدم، نه. گاهی هم من بد بودم. خیلی بد. تا اینجا تقریبن همه چیز قابل قبوله. اما از یک جا این محاکمه ها پیامدهای بدی رو به همراه داشت.

فکر زیاد آدم رو از پا می اندازه. فکر زیاد درباره ی خود آدم، آدم رو هزار بار از پا می اندازه. من هرروز و هردقیقه و هرثانیه داشتم/دارم به خودم فکر می کردم/می کنم. و الان مدت هاست این من رو از پا انداخته.

من دیگه همه چیز رو از دست دادم. هنوز هم با آدم ها می گم و می خندم، هنوز هم کار می کنم، هنوز هم نفس می کشم، اما همه چیز رو از دست دادم. طول کشید تا تصویب بشه. قبل تر می گفتم نکنه دارم همه چیز رو از دست می دم؟ نکنه همه چیز رو از دست دادم؟ اما الان می تونم با قاطعیت بگم؛ همه چیز رو از دست دادم. خودم، خانواده ام، هدفم، رویام، انگیزه ام، اطرافیانم. گرچه که هنوز هم دارمشون. می فهمی؟

در حد مرگ مضطربم:/

من دیگه جدی خرداد رو نمی‌تونم.

هندسه و جغرافیا مونده فقط ولی داره اندازه ی هزارسال می‌گذره. *گریه حزن‌انگیز

+استرنجر ثینگز رو تموم کردم چندروز پیش و بله

هم‌چنان به نظرم زیبای زیبارویان، فین ولفهاردِ عزیزم🦦😂

نباید استرنجرثینگز رو شروع می‌کردم

نباید نباید نباید

خدایا🚶🏻‍♀️

چشمام رو به معنای واقعی کلمه دارم از دست می‌دم

دیشب درد پریودم یه جوری بود که هیچوقت اینجوری نبودم.. یعنی حتی نمی تونم توصیفش کنم

حالت تهوع هم داشتم و سیستم بدنم هم بهم ریخته بود

مامانم یه چیزی آورد بخورم نمی دونم چی بود فقط مزه زهرمار می داد😑

نمی تونستمش اصلن:)) فقط چشمام رو بستم خوردمش، مامانم گفت اگه خیلی بده نخورش، گفتم نه خوردم.. بعد مثل بچها زدم زیر گریه.

خیلی بد بود دیشب خیلی. مامان اومد کنارم خوابید تا خوابم برد

+لونا رو چک که کردم دیدم چهارروز زودتر پریود شدم

دارم فکر می‌کنم که یعنی ممکنه به خاطر تصادف صبحم باشه؟ چون حتی متوجه pms هم نبودم این‌ماه اصلن.. توی این روزها باید می‌بود درواقع

++درس نمی‌خونم و این به شدت بده، واقعن پتانسیل ریاضی رو ندارم.

+++این یاروعه امروز اولین دکتری بود که می‌دیدم مهربونه:)) آها آخرش هم که همه چیز تموم شد و منتظر مامان بودم تا کارها رو اوکی کنه و بریم، دکتره رد شد، من رو دید، خندید گفت شلوارتم پاره شد که:)) بعد که اومدیم خونه و درست نگاهش کردم، دیدم جدی جدی انگار از اون قسمت زانوم یه آر پی جی رد شده پاره‌اش کرده:))))

++++نگرانم. بابت همه چیز.

‌‌‌‌‌

تصادف کردم

زانوم آسیب دید

بگا رفتم

روی سه تا دکتر کراش زدم

دکتر خودمم بسیار عزیز و مهربون و گوگول تشریف داشت و کلی باهام شوخی کرد:))

+چیزی نشد اصلن.. ولی هرچی می‌گذره حس می‌کنم تازه دارم می‌فهمم چه بلایی سرم اومد🚶🏻‍♀️

روز خیلی عجیبی بود خیلی

اینجا"

شبیه طلسم و دعا شده=)

مگه می‌شه این حجم از فتبارک‌الله بودن تو یه آدم جمع بشه؟

اصلن فین ولفهارد یه جوریه که یا ابلفضل.

با ر حرف زدیم امروز. اینجا"

اون فکر می‌کرد من از اون ناراحتم و من هم فکر می‌کردم اون از من:)

مثل همیشه از در و دیوار حرف زدیم و بعدشم مجبور شدیم قطع کنیم چون واسه هردومون کار پیش اومد و این حرف‌ها

+ستاره، تو هر سنی که هستی، اگر بی دلیل یک‌سری از روابطت دچار مشکل شدن، حرف بزن! حرف که می‌زنی می‌فهمی اصلن دچار مشکل نشده بود هیچی! خوشحالم که این یه مورد رو همیشه رعایت می‌کنی.

++امتحان فیزیک هم خوب بود و سطحش آسون بود، اول جلسه مراقب گفت حالا یه صلوات بفرستید.. یه صلوات خیلی بی‌جون فرستاده شد که وسط‌هاش دیدم طنز ماجرا کمه و وارد میدان شدم و با صدای بلند ادامه‌دادم جوری‌که کل سالن برگشتن طرفم=) یازدهمی‌هام یه چندتا شوخی کردن و کلن باعث شد استرس جمع بریزه🦦

+++مادرجون اومد پیشم و همه چیز خوبه تقریبن.

گریه*

زمان کم آوردم مثل خر

من دیگه به فیزیکِ فردا امیدی ندارم

شوخوش.

می شه حرف بد بزنم؟

من ریدم تو این آموزش و پرورش.

خدانگهدار.

چرا هرچی فیزیک می‌خونم تموم نمی‌شه الله اکبر

فصل چهار که قسمت گازها و گرما و روش‌های انتقال گرما رو اندازه دماغ مورچه هم بلد نیستم و کلن تو طول ترم نخوندمشون

ترمودینامیکم از ماشین‌ها به آخر رو اندازه انگشت شصت پای راست مورچه هم حتی بلد نیستم

واقعن فردا نمی‌دونم دقیقن می‌خوام چه غلطی بکنم سر جلسه🦦

+دلم لواشک می‌خواد و تموم شده:(((

عصر باید بریم که من خودکار و ماشین‌حساب بخرم، اینم می‌خرم _وی به روی خودش نمیاره که همین دیروز یه عالمه لواشک و آلوچه خرید و الان تموم شدن_🦦

++به جایی رسیدم که باید ذخیره لواشک‌هام رو ساعتی شارژ کنم💅🏻

اکلیل✨️

مادرجون تنها آدم روی کره زمینه که من باهاش با تموم وجودم لوس صحبت می‌کنم:]]]]

باورم نمی‌شه این منم که پشت تلفن با لحن بچگونه می‌گم بوس بوس عشقم خدافس:)))))))

✨️

# ادامه نوشته