فَإِنَّ مَعَ ٱلۡعُسۡرِ يُسۡرًا
إِنَّ مَعَ ٱلۡعُسۡرِ يُسۡرٗا
:)))
+مطمئنم.
فَإِنَّ مَعَ ٱلۡعُسۡرِ يُسۡرًا
إِنَّ مَعَ ٱلۡعُسۡرِ يُسۡرٗا
:)))
+مطمئنم.
یه سوال پرسید.. من پاسخم اشتباه بود. بعد همینطور داشتم زیرلب غر میزدم و اسم خودم رو تکرار میکردم و خودخوری میکردم که یهو متوجه شدم صدایی از سمت کلاس نمیآد. همون لحظه استاد گفت ستاره متوجه نمیشم چی میگی.
بله دوستان. مایکم باز بود.
تا قیامت، تا ابد، تا اونور افق، تا اونور کهکشان آندرومدا پرانتز=)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
+من واقعن نمیدونم چرا اینقدر سرکلاسها سوتی میدم جدیدن. قبلن اینطوری نبودددد===))))
خدایا یه عنایتی بفرما کمک کن از دقیقهنودی بودن بکشم بیرون.
وای وای خیلی کار دارم و خیلی زمان کم دارم.
:/
خوشکل شدم و چهرهام رو دوست دارم.
مامان هر چنددقیقه یکبار برمیگرده چندثانیه بهم خیره میشه، میگه اصلن یکی دیگهای!
=))))))
موهام و زدم.👈🏻👉🏻
تقریبن از ته.🚶🏻♀️
تا روی باسنم بود.🚶🏻♀️
+سلااام استایل جدیدددد🦦
این جملهای که میگی از خستگی چشمام باز نمیشه..
این رو امروز واقعن تجربه کردم. از ساعت ۳ونیم صبح بیدار شدم، از ساعت ۹ هم بیتوقف سرکلاسم. تا ساعت ۸ همین منواله.
بعد ظهر اینطوری بودم که رفتم سرویسبهداشتی، تو آینه داشتم خودم رو نگاه میکردم، دیدم چشمام از یه حدی بیشتر باز نمیشه=)) یعنی سعی میکردمهااا ولی نمیشد. قشنگ پلکهام سنگین بود نمیتونستم تکونش بدم.=)
از اونورم هی وقت نمیشد چیزی بخورم. ناهارم رو ساعت ۴ونیم خوردم. :(
و دیگه دارم نمیکشم قشنگ.
+ولی اگر بزنه به سرم و جوگیر بشم الان میرم یه انرژیزا میگیرم که بتونم بیشتر بیدار بمونم و کارهام رو بکنم.
پسانوشت: همین الان پشیمون شدم، مثل سگ خوابم میآد.
++این جملهی خواب خواب میآره هم خیلی درسته دوستان. خیلی. یعنی انگار کمتر که بخوابی بیشتر هم انرژی داری و راحتتر میتونی صبحها زودتر بیدار بشی.
گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم..
پ.ن: گرچه درمانده و غریبم اما آغوشت میتونه زندهام کنه، جان ناآشنا! :)
باشه، شر و ور نگو واسه من و کارکن خوب. این سوسولبازیها چیه در میآری؟ بدبخت :|
من خستهام.
دلم میخواد با تموم وجودم در آغوشت بگیرم، صدای نفسهات رو بشنوم، به قصهی بیانتهای چشمهات خیره بشم و برات شاملو بخونم، برام شاملو بخونی و هزارها هزار بار وجود هم رو بپرستیم.. وجودت رو بپرستم.
3kat دستمون و گرفت گذاشت تو دست چالشِ جدید. 😁
من امشب و هرشب پیوی ستایش:
+ببین فردا قراره دیگههه بترکونم.
ستایش: 🤡
صرفن برای اینکه خواستم بگم این هزار و ششصد و شصت و دومین پست اینجاست. :]
دیشب یهو به خودمون اومدیم دیدم همه رفتن فقط من و طروات موندیم. بهش گفتم دیدی تهش خودم و خودت موندیم فقط؟
وای وای. اصلن انگار نه انگار اولین صحبت مفید من با این دختر بود.. دربارهی همه چیز حرف زدیم همههه چیز. هی میگفت نمیآی اردو همین میشه دیگه[تقریبن در جواب هرچیز با ربط و بیربطی که من میگفتم.:)] اینجا کمی واسم قابل تامل بود واسه اینکه با وجود اینکه هم رو نمیشناختیم اما متوجه حضورنداشتنم شده بود.
وای یه جا هم اومد در گوشی بهم گفت اون پسره که تیشرتش فلان رنگه خیلی داره نگات میکنههاا فکرکنم عاشقت شده. بعدش اینقدررر بندهخدا رو سوژه کردیم و هی خندیدیم بهش و یکی من میگفتم و یکی اون که دقیقهها گذشت و سالن انتظار دیگه کلن خالی شده بود و ما نفهمیده بودیم. فقط دو تا دختر ۱۲ ۱۳ ساله و ازاینا که تیپ دارک میزنن و مثلن خفنن نشسته بودن رو به رومون. خلاصه خندههامون تموم شد، توی همون لحظه اون دوتا دختره یهو به یه طرز فجیعی شروع کردن به خندیدن:))) اینقدر یه جوری بود که نمیدونم یه جوری بودنش رو چطور باید توصیف کنم. کاملن مشخص بود که برای جلب توجهه و این حرفا. :)) من واقعن پشمام ریخته بود با دیدنشون، بعد یه لحظه به طروات نگاه کردم، اونم همینشکلی بود تا اینکه به مننگاه کرد. نگاه کردنمون به هم همانا، ترکیدنمون از خنده همانا. حالا من و طروات از اینور داشتیم به خندهی اونا میخندیدیم، اوناهم یه لحظه ما رو دیدن از خندهی ما دوباره شروع کردن خنده. حالا ما به اونا بخند، اونا به ما بخند. نکتهی جالبش این بود که همینجا تموم نشد، اون پیرمرده که بوفهدار بود هم با خندهی ما شروع کرد به خندیدن:)))))))) یه اوضاع خیلی بدی بودواقعن.
خلاصه اونا رفتن و یکیشون ازمون خداحافظی کرد و رفت..
طروات رو خیلی خیلی دوستش دارم و به شدت به دلم نشسته. خیلی دختر خوبی بود. :]]]
دیدار امشبمون با طراوت>>>>>
+بهش گفتم تعریفت رو خیلی شنیدم، بچهها بهم میگفتن تو و طروات اگر بهم برسید دیگه هیچکس نمیتونه جلوتون رو بگیره.
گفت اتفاقن به منم همین رو میگفتن، میگفتن تو و ستاره بهم برسید همه جا رو منفجر میکنید.😂
خیلی خوابم میآد، کاش فردا درست و حسابی یادم بمونه تا بتونم بنویسم امشب رو. :]
خودم پیشنهاد دادم بریم بیرون، حالا که برنامه رو اوکی کردیم، خودم حال ندارم. :)))
مادرجون چشمش رو عمل کرد و خداروشکر عملش موفق بود.
شب هم با داییعلی و اسرا ویدئوکال کردیم و یکی از مثبتترین نقاط امروز همین بود. :))) خیلی خندیدیم و گاهی به این فکر میکردم که پسر! من واقعن نمیدونم اگه این خانواده رو نداشتم چطور باید زنده میموندم..
دیروز ۷لیوان آب رو اوکی کردم ولی استپها رو نرسیدم.
+به شدت بیحوصلهام و فقط چندتا چیزه که سرپام میکنه. :))
امروز روز رضایتبخشی بود. البته با فاکتور گرفتن از زمان ظهر تا عصر. اون تایم به شدت مزخرف گذشت واقعن.

این هم از تلاشهای ناکام امروز برای زندگی سالم. ترکوندم اصلن. =))
فردا باشه ۵لیوان آب، ۳۰۰۰استپ. هدفهای درسی هم که مشخصن..
روز عجیبی بود و روزهای عجیبیه..
دارم یکم یکم به همون نقطهای نزول میکنم که باعث صعودم شد. نمیدونم چی غلطه و چی درست..
امروز هی میآم بلند بشم از جام، هی احساس میکنم با فقدان کان مواجه میشم.
چقدر زندگی کردن هرروز داره ترسناکتر میشه وای.
+دارم به این فکر میکنم شاید بهتره به طور جدی چندجلسه برم تراپی. انقدر افکارم به هم پیچیده که فکرکنم دیگه تنهایی از پسش بر نیام..
بچه که بودم رفتن به خونه ی یکی از عمههام رو خیلی دوست داشتم. یک دختر همسن خودم داره و همبازی خیلی خوبی بودیم تو بچگی. گاهی شبها با مامان خونهشون میخوابیدیم و چه شبهایی بود اون شبها! :) احساسی داشتن برام که به هیچوجه نمیتونم با کلمه بیانش کنم. خوشحالم که عطر و بوش توی ذهنم حک شده و هنوز به خاطر دارمش. کاش میشد دوباره تکرار بشه برام اون احساس.
+امشب از اون شبهاییه که دلم میخواد تا صبح بیدار بمونم و با یکی از عزیزانم شبزندهداری کنیم. لواشک و میوه بخوریم و صحبت کنیم. از هرچیزی. فقط حرف بزنیم بدون هیچ نگرانیای.
توی یه مرحلهای هستم که فقط خستهام برای به پایان رسوندن راهی که شروع کردم. یعنی کاملن آگاهم که چقدر سختی کشیدم، چقدر جون کندم تا تونستم به یه لول قابل قبول برسم، چقدر نزدیکم به پایانش، چقدر حیفه اگر از دست بدمش، چقدر باختم اگر ببازمش. همه ی اینها رو میدونم و این رو هم میدونم که باید بلند بشم و ادامه بدم، اما نمیتونم و نمیشه. خلاصه شدم اینروزها توی همین یه بیتی که میگه
هر جانور که باشد بگریزد از بلایی
من خود بلای خویشم.. از خود کجا گریزم؟