دلم گرفته امشب.

اون صحنه آخر، گفت و گوی نعیم و محب>>>

حقیقتش پایان بندی پوست شیر رو خیلی دوست داشتم،

نه فقط قسمت آخر، نه. پایان کلی داستان رو..

بعد از زخم کاری این دومین فیلمی بود که آخر ماجرا داغون و افتضاح جمع بندی نمی‌شد:))

اما فرایند خشک کردن سبزی های معطر و استفاده ازشون توی آشپزی واقعن حس خوبی بهم می‌ده

مدتی پیش کارمیلا تموم شد و جذاب بود. ذهنم رو کمی باز کرد نسبت به داستان‌های ومپایری

دراکولا رو شروع کردم و این یکی حجمش واقعن زیاده و ایییین دیگههه خریت محضه شروعش تو این اوضاع! [خاطرات یک خر، قسمت ۱۸۳۰۸۵ام]

ومپایر ها واقعن عجیبن، واقعن! برخلاف این‌که درواقع باید ضدقهرمان هر بحث و داستانی باشن، اما به نظر من خیلی خاکستری‌ان.

نه خوب نه بد؛ تقلای مابین پاکی و آلودگی؛ یه جور مبهم و گنگن و به شدت وایب باستانی‌ای که بر حضورشون در کلمات حاکمه رو دوست دارم..

دیروز امتحان شیمی،

سوال های ما با تجربی ها یکین فقط یه سری تفاوت های جزئی دارن.. چندرووز پیش امتحان تجریی ها بود و دیروزم مال ما. قبلش یه چندتا از مباحثی که سوال‌هاشون اومده بودن رو همینجوری تو هوا بهمون گفته بودن.. ولی دیروزم دقیقن زنگ قبل از امتحان ما، که اونا شیمی داشتن، برگه های امتحانیشون رو بهشون داد. چندمین مونده به زنگ مینو رفت برگه رو گرفت آورد، چندثانیه نگذشته بود کل کلاس افتاده بودیم رو برگه:))) من تند تند با صدای بلند می‌خوندم، هر سوالی که می‌خوندم همه با هم اینجوری بودن که "این از کجا اومدددد". واقعن امتحان های این دبیر سختن:| خلاصه دبیر اومد و ماهم همه هوللل. برگه رو فقط سریع انداختیم تو کیف من😂 وانیا هم _از بچهای تجربی_ انگاری روز امتحان خودشون غایب بود و امروز باید با ما امتحان می‌داد،دنبال حای خالی بود و کنار منم خالی بود. گفتم بیا اینجا

خلاصه اومد و سر این امتحان بااونم تقلب کردیم:)) یه جا گفت سوال چهار، من هم گرفتم تو یه دستمال کاغذی دوتا واکنش هارو نوشتم خیلی ریلکس دستمال کاغذی رو دادم، اولش قشنگ هنگ کرده بود بعد توش رو که دید یهو گفت مرسی مرسی. بعدم صدای جیغ های زیرلبیش میومد که مرسییییی:دی

آخرسرم خواست بلند شه، آروم گفت چیزی نمی‌خوای من تموم کردم دارم می‌رم. گفتم صفحه یک.. آوردش منم یه پاسخ کوتاه نوشتم از روش:"

خیلی دختر باحالیه، دوستش دارم.

و اینکه یه جام نشسته بودیم حرف می‌زدیم، یهو تینا گفت بچها خیلی خوشحالم که همتون الان اینجایین و با شما هم کلاسیم:))

من با خنده و شوخی گفتم ولی یه حقیقت تلخی که هست اینه که با هرکس دیگه ای هم این دوره رو می‌گذروندی همین رو می‌گفتی، خاصیت این روزهای دبیرستان و دوستی های توو سن ما اینه.

مریم از اونور گفت ولی تو خودت واقعن کلاسمون رو متفاوت کردی و اگر نبودی اینجوری نبود جومون:)) خیلی خیلی حس خوب داد..

پ.ن: تند تند نوشتم و یحتمل کلی ایراد نگارشی و جمله بندی و غیره دارم:)

یک‌شنبه نرفتم مدرسه،

دبیر هندسه دیر اومده، امتحان کنسل شده افتاده عقب، دبیر دینی نیومده، زودتر تعطیل شدن،

خداجونم؟ آریوکیدینگ می؟

از امروز همین‌قدر بگم که آخر‌های زنگ اول بود _ریاضی هم داشتیم دو زنگ اول رو_ حس کردم خوابم میاد، سرم رو گذاشتم رو میز و واقعن نفهمیدم چیشد که خوابم برد. یهو از خواب پریدم و دیدم دبیر هم‌چنان داره تدریس می کنه؛ آروم پرسیدم "بچه ها الان زنگ چندمه؟" بهار و غزل درحالی که داشتن پاره می‌شدن از خنده گفتن دوم. پشمام ریخت:))))

برو از این خونه دل بکن..

کاش پا پس نکشم ..

کاش خسته نشم ..

وای. من هم مهمون و مهمونی دوست دارم و هم مهمون تووی خونه مرگ منه.

واقعن اذیت و معذبم اه

سروصداها واقعن اذیتم می‌کنه، از اینور نشستم سرکلاس و تقریبن هیچی نمی‌فهمم اینقدر که ذهنم مشغوله، کارام رو انجام ندادم و کلی مونده

وای یه عکس وحشتناک از یه سری قورباغه دیدم و حالم داره بهم می‌خوره، لعنت به تبلیغات پروکسی.

روزه بودم و شام نخوردم، با این عکسه فکرکنم دیگه کلن نتونم بخورم..وای من گرسنه‌ام و تا قبل از دیدنش داشتم غش و ضعف می‌رفتم برای غذا [گریه ی شدید و آه و ناله و فغان*]

وای اینقدر وضعیتم مسخره‌ست که نمی‌دونم بخندم یا بگریم:/

یه لحظه می‌بینم همه جا رو تاریک

هیچی دیگه نیست جز نفس‌های شیطان

یه لحظه فرشته دستش طرفم؛

قلبش پرنده چشماش جیران"

اینجا"

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی اونقدر دلتنگ دیدن روی ماه ابولفضل بشم که گریه‌م بگیره.

دور اون دست های کوچولوت بگردم خب آخه.

درست فردا ساعت ۷ و ۲۵ دقیقه صبح، می‌شه ششمین سالی که شدی نور و امید زندگیم:))

چقدر از فاصله ها متنفرم..

پسانوشت: درواقع می‌شه اتمام ششمین و آغاز هفتمین سال؛ درست تره فکرکنم : )

اصلن در روایات داریم که در نیم ساعت آخر کلاس، هر پنج دقیقه نیم ساعت می‌گذره.

می‌خوام کارمیلا رو شروع کنم.

چندوقت پیش فیدیبو یه چالش داشت من‌باب اینکه شخصیتت به کدوم شخصیت داستانی نزدیک تره،

سوالات رو پاسخ دادم و کارمیلا رو بهم معرفی کرد:)))

شخصیت نویسنده و قدیمی بودن کتاب و توفیرش با بقیه ی کتاب‌های از این دست، خیلی مشتاقم کرد.

تو برنامه‌م بود و منتظر فرصت مناسب بودم،

و مثل همیشه تو فرصت نامناسب شروعش خواهم کرد^^

من استاد شروع کتاب تووی بدترین‌موقعیت‌ها و زمان‌هام.

قبل‌ترها این نتیجه‌گیری تووی ذهنم شکل گرفته بود که آدم‌ها در بازه ی شانزده یا هفده تا نوزده سالگی، کاریزماتیک‌ترین ورژن خودشون رو دارن و درواقع زیباتر از هر زمان دیگه‌ای هستن.

الان که فکر می‌کنم می‌بینم واقعن همین‌طوره، اوج بلوغ و رشد فکری و عقلی به هم‌راهِ یک بلندپروازی و رویابینیِ به هم‌راهِ تلاش، از هر انسانی می‌تونه جذاب‌ترین آدم دنیا رو بسازه.

قبل از این بازه ی سنی انگار آدم‌ها هنوز به اون بلوغ و رشد فکری نرسیدن، و بعد از این بازه هم انگار اون بلندپروازی یا رویابینیِ به هم‌راهِ تلاش و یا شاید هم هردوی این‌هارو از دست می‌دن!

انگار طلایی‌ترین بازه ی سنی همین هجده‌سالگی و کمی این‌ور اون‌ور ترشه، و دقیقن به خاطر همین موضوع هم همیشه معتقد بودم دبیرستان به بدترین نحو ممکن فرصت‌های در این سال‌های مهم و خوب رو از آدم‌ها می‌گیره. به نظرم برنده اونیه که نذاره خودش رو از دست بده با کابوس این غول بی شاخ و دم، هرچند که چنان در باور ما اعتبار مدارج تحصیلی برای همه ی زمینه های زندگی، رخنه کرده که حتی خود من هم به جمله ی قبلی در عمل اهمیتی نمی‌دم!

واقعن عجیبه..

ارتباط گرفتن با اون دسته از دوستانم که به تازگی یا درحدود یکی دوسال اخیر دانشگاه قبول شدن و دانشجو شدن، خیلی سخته

اون موقع انگار هردو وجه اشتراکِ بچه مدرسه‌ای بودن رو داشتیم و اصلن عامل ارتباط بود همین جریان. الان ولی؟

قشنگه ولی🥲

من همونم که یه روز

می‌خواستم دریا بشم..

می‌خواستم بزرگ‌ترین دریای دنیا بشم:))

آرزو داشتم برم‌‌.. تا به دریا برسم

شب و آتیش بزنم تا به فردا برسم.. :))))

اینجا:

بیا اینجام حالم گرفته شد.

امروز واقعن روز من نیست [اشک و گریه*]

هی میام درستش کنم بدتر گند می‌زنم

خنده می‌کنم🙂😂

بچه بودم یه پادکست گوش می‌دادم، کتاب صوتی شازده کوچولو بود

با تبلت بودم:))

دلم می‌خواد گم بشم لابه لای همون لحظه‌هایی که واسه اولین بار داشتم می‌شنیدم کلماتش رو.

کاش می‌شد ببندم راهِ این همه فکر و فکر و فکر.

از اینا گذشته. هرروز دارم‌می‌بینم آرزوهام رو که دور و دور و دورتر می‌شن ازم. اینقدر که همه فکر می‌کنن به به عجب زندگی رو فرم و برنامه‌ای دارم و چقدر کار می‌کنم و همه چی عالیه و فقط خودم می‌دونم چه آدم علاف و مزخرفی هستم، نمی‌دونم جدن باید چه کاری بکنم.

اضطراب و استرس هردو جوری دارن منو از هرجهت میگان که اصلن نتانستم من‌بابِ نیک حرف زدن خوددار بمونم.

نشستم دارم از دست رفتن رویاهام و می‌بینم و انگار نه انگار که بوده امیدی، آرزویی، چشمِ خیره به راهی و روحِ شکسته‌ای.

دیروز قبل کلاس یکی از بچها پیام گذاشته بود که کسی می‌تونه ریکورد کنه کلاس رو؟ نوشتم من ریکورد می‌کنم

بعداز تایم پیام دادم که بفرستم یا نیازی نیست دیگه؟ چون دیدم که سرکلاس بود خودشم

نوشت بفرست

گفتم اوکی سه ساعت رفتم ویدئو رو چک کردم بعد اپلود کردم فرستادم واسش، گفت فایل باز نمی‌شه باز وسط کارم ول کردم رفتم چک کردم، خلاصه بهش گفتم چیکار بکنه، تهش پیامم رو لایک "👍🏻" کرده فقط.

تشکر این آدم که به زندگی من کمکی نمی‌کنه، تشکر نکردنشم ضرری نمی‌رسونه. ولی نباید شعور داشته باشی وقتی یکی واست یه کاری انجام می‌ده تشکر بکنی؟

خط خطی ذهنی شماره ۲۴

هرروز و هرثانیه بیش‌تر و بیش‌تر دارم از دست می‌دم

جالبه، خیلی زیاد

# ادامه نوشته

از وقتی بیدار شدم رو بدترین مودمم

🚶🏻‍♀️

چمه خببب

شهر تو ساکت ترین حالت خودشه،

آسمون دقیقن به رنگ آبی کاربنی شده:]،

باران باریده،

صدای گنجشک‌ها میاد،

بوی نم خاک همه جا رو برداشته،

هوا خنکه،

خدایا؛ دوباره بهشت!

پسانوشت:

چون خسته بودم که از روی تخت بلند شم و درازکش عکس گرفتم، زاویه کج و معوج عکس رو به من ببخشید؛ منتها جدن قشنگه، خیلی زیاد، تناژ آبی آسمون پتانسیل دیوانه کردن من رو داره. =)

حس می‌کنم به آدامس نعنایی اعتیاد پیدا کردم و داره می‌شه دلیل زنده بودنم

و هم‌چنین

جای‌گزین قهوه🚶🏻‍♀️

با همه دنیا ارتباطم[به جز الزامات]رو قطع کردم و نشستم یه گوشه واسه خودم زندگی می‌کنم و اونقدر برای توعه هفده، نوزده، بیست یا اصلن nساله می‌نویسم و خبر دارت می‌کنم از احوالاتم که بمیرم.

امروز زنگ تفریح دوم یا سوم بود که دفتر و مدادم رو برداشتم رفتم تو حیاط، یه گوشه رو زمین، همونجوی نشستم شروع کردم به نوشتن. هوا چون گرمه دیگه کسی بیرون نمیاد، اون موقع هم فقط من و مینو با چندتا از بچهای تجربی و یازدهما بودیم تو حیاط.

خواستیم بریم داخل که دیدم می‌گن در بسته شده باز نمی‌شه:]

رفتم دیدم بعله! در به طور عجیبی کیپ شده و هیچ جوره باز نمی‌شه. ایده‌ای ندارم که چرا اونطوری شده بود ولی از گرما و قفل نبود. خلاصه تعداد زیادی از بچها اونور تو سالن جمع شده بودن، تقریبن کل کادراجرایی مدرسه هم درحال تلاش برای باز کردن در بودن، مدیر هی می‌خندید و نگاه مایی که بیرون مونده بودیم و داشتیم خداروشکر می‌کردیم و مسخره بازی در می‌آوردیم می‌کرد:))) خانوم ق هم اومد نزدیک شیشه جوری که فقط ما ببینیم یه شکلک واسمون در آورد بعدم بهمون خندید:)))

خیلی وضع باحالی بود. یه تعداد دانش آموز مونده بودیم بیرون و کل مدرسه داخل بودن، زنگ کلاسم خورده بود و دست هیچکس بهمون نمی‌رسید:)))) اونقدر مسخره بازی درآوردیم که خدا داند.. سرایدارم مدرسه نبود، زنگ زدن بهش و یکم بعد دیدیم اونم با خنده داره میاد:)))) یکم تلاش کرد در باز نشد بازم، رفت خونه‌شون جعبه ابزار بیاره بلکه یه کاری بتونه بکنه.. خلاصه آورد و بازم هرکار کرد باز نشد در😂 تهش یه حالت اهرم مانند درست کرد و با شدت زیاد چندبار کوبید روش و در رو می‌شه گفت تقریبن شکوند..

من و مینو هم به کلاس دیر رسیدیم:)))

امروز کلن تخصصی داشتیم، دو زنگ فیزیک دو زنگ شیمی، دیروزم کل روز رو ریاضی داشتیم.. زنگ تفریح آخر بود که دوباره زدیم تو اون فازا که کل کلاس مستن:] نزدیک ۸۰ ۹۰ تام عکس و ویدئو گرفتیم تو همون فاصله:" باحال بود.

یه سوتی بد سرکلاس فیزیک دادم که حتی نمی‌خوام بهش فکر کنم ای وای.

سر زنگ شیمی هم من رفتم پاتخته که یکی از سوال هارو حل کنم. دو بخشی بود، دبیر گفتش که یه بخشش رو هم مینو حل کنه. ننوشته بود اون ولی ظاهرن جزوه یکی از بچهارو گرفت و اومد. اون جزوه هم فقط قسمت A رو حل کرده بود، منم داشتم A رو حل می‌کردم:)))) مینو فهمید یهو با یه حالت زاری نگام کرد، همونجا کاملن بی فکر جزوه هامون رو عوض کردیم، خیلی نامحسوس بود خیلی، دبیرم نفهمید ولی یهو یکی از بچها گفت به بهههه. خررر یه کاری کرد دبیرم فهمید😂 هیچی نگفت فقط خندید و گفت من می‌خوام یاد بگیرید بچها.

خلاصه با هر بدبختی‌ای بود حل کردیم.

ساعت اولم رفتم پایین ماژیک بگیرم، دیدم یکی از بچهای تجربی یک داره دم در با خانم ق حرف می‌زنه، منم نه راه داشتم برم نه راه داشتم برگردم، همونجوری بینشون بودم😂 داشت می‌گفت کتاب زیستش و گم کرده و هی داشت تعریف می‌کرد. من یهو وسط حرف زدناش خندم گرفت خودشم خندید.. بعد از اون دوبار دیگه دیدمش تو مد، هی می‌پرسیدم، پیدا شد؟ اونم گزارش کامل می‌داد😂 چشماش سبزه و مژه هاش بلنده، خیلی خیلی خوشکل و نازه این دختر🥺

یه چیزهایی درباره مدرسه باید بنویسم، که هرروز یا وقت نمی‌شه یا اونقدر خسته‌م که نمی‌تونم. امید که فردا بشه مال این چندروز رو ثبت کنم دیگه:"