امروز زنگ تفریح دوم یا سوم بود که دفتر و مدادم رو برداشتم رفتم تو حیاط، یه گوشه رو زمین، همونجوی نشستم شروع کردم به نوشتن. هوا چون گرمه دیگه کسی بیرون نمیاد، اون موقع هم فقط من و مینو با چندتا از بچهای تجربی و یازدهما بودیم تو حیاط.

خواستیم بریم داخل که دیدم می‌گن در بسته شده باز نمی‌شه:]

رفتم دیدم بعله! در به طور عجیبی کیپ شده و هیچ جوره باز نمی‌شه. ایده‌ای ندارم که چرا اونطوری شده بود ولی از گرما و قفل نبود. خلاصه تعداد زیادی از بچها اونور تو سالن جمع شده بودن، تقریبن کل کادراجرایی مدرسه هم درحال تلاش برای باز کردن در بودن، مدیر هی می‌خندید و نگاه مایی که بیرون مونده بودیم و داشتیم خداروشکر می‌کردیم و مسخره بازی در می‌آوردیم می‌کرد:))) خانوم ق هم اومد نزدیک شیشه جوری که فقط ما ببینیم یه شکلک واسمون در آورد بعدم بهمون خندید:)))

خیلی وضع باحالی بود. یه تعداد دانش آموز مونده بودیم بیرون و کل مدرسه داخل بودن، زنگ کلاسم خورده بود و دست هیچکس بهمون نمی‌رسید:)))) اونقدر مسخره بازی درآوردیم که خدا داند.. سرایدارم مدرسه نبود، زنگ زدن بهش و یکم بعد دیدیم اونم با خنده داره میاد:)))) یکم تلاش کرد در باز نشد بازم، رفت خونه‌شون جعبه ابزار بیاره بلکه یه کاری بتونه بکنه.. خلاصه آورد و بازم هرکار کرد باز نشد در😂 تهش یه حالت اهرم مانند درست کرد و با شدت زیاد چندبار کوبید روش و در رو می‌شه گفت تقریبن شکوند..

من و مینو هم به کلاس دیر رسیدیم:)))

امروز کلن تخصصی داشتیم، دو زنگ فیزیک دو زنگ شیمی، دیروزم کل روز رو ریاضی داشتیم.. زنگ تفریح آخر بود که دوباره زدیم تو اون فازا که کل کلاس مستن:] نزدیک ۸۰ ۹۰ تام عکس و ویدئو گرفتیم تو همون فاصله:" باحال بود.

یه سوتی بد سرکلاس فیزیک دادم که حتی نمی‌خوام بهش فکر کنم ای وای.

سر زنگ شیمی هم من رفتم پاتخته که یکی از سوال هارو حل کنم. دو بخشی بود، دبیر گفتش که یه بخشش رو هم مینو حل کنه. ننوشته بود اون ولی ظاهرن جزوه یکی از بچهارو گرفت و اومد. اون جزوه هم فقط قسمت A رو حل کرده بود، منم داشتم A رو حل می‌کردم:)))) مینو فهمید یهو با یه حالت زاری نگام کرد، همونجا کاملن بی فکر جزوه هامون رو عوض کردیم، خیلی نامحسوس بود خیلی، دبیرم نفهمید ولی یهو یکی از بچها گفت به بهههه. خررر یه کاری کرد دبیرم فهمید😂 هیچی نگفت فقط خندید و گفت من می‌خوام یاد بگیرید بچها.

خلاصه با هر بدبختی‌ای بود حل کردیم.

ساعت اولم رفتم پایین ماژیک بگیرم، دیدم یکی از بچهای تجربی یک داره دم در با خانم ق حرف می‌زنه، منم نه راه داشتم برم نه راه داشتم برگردم، همونجوری بینشون بودم😂 داشت می‌گفت کتاب زیستش و گم کرده و هی داشت تعریف می‌کرد. من یهو وسط حرف زدناش خندم گرفت خودشم خندید.. بعد از اون دوبار دیگه دیدمش تو مد، هی می‌پرسیدم، پیدا شد؟ اونم گزارش کامل می‌داد😂 چشماش سبزه و مژه هاش بلنده، خیلی خیلی خوشکل و نازه این دختر🥺