اشک و ناله و غر

وای دارم روانی می‌شم دیگه.

به جایی رسیدم که روزانه بالای بیست بار همه چیز رو تمیز می‌کنم.

دست‌هام رو هر پنج دقیقه یک‌بار می‌شورم، لپ‌تاپ و گوشی رو دیگه فقط با الکل تمیز می‌کنم و می‌دونم دارم به فاکشون می‌دم با این کارم. خودکارها، اتد، جامدادی، دفتر و کتاب‌هام، همههه چیز رو با الکل هر چنددقیقه یه بار تمیز می‌کنم. خودم روزی دو بار می‌رم حمام.

واقعن به این نتیجه رسیدم که گرفتار وسواس شدم و دارم خودم و زندگیم رو به فاک می‌دم ولی واقعن دارم روانی می‌شم مامان.[گریه*]

نمی‌دونم چطور کنترلش کنم، کاملن آگاهم که دارم اشتباه می‌کنم ولی نمی‌تونم درستش کنم این کوفتی رو.

خسته‌ام کرده.

یه روز باهات می شینم توی یه کافه ی کوچیک و دلنشین، تو هیاهوی شهر موردعلاقه ات، یه آب میوه یا آیس کافی می خورم و برات سختی هایی که گذروندیم رو مرور می کنم. اون موقع هم نگرانی های جدید داری، می دونم. اما برای چندلحظه می خوام فقط من و تو بشیم، دور از همه نگرانی هامون. اون روز لبخند می زنیم به زندگیمون و یادمون می آد که رویا و خیال هنوز زنده ست، ورای تمام آدم هایی که دیدیم.

ببین من رو! من اینجا دارم جنگیدن که نه ولی سعی می کنم همه زورم رو بزنم تا سالها بعد با تو، توی اون کافه ملاقات کنم!

ببین من رو! می شه اگر تو بخوای. من خواستن های تو رو دیدم دختر:))

پ.ن: سطر یکی مونده به آخر تقریبن شبیه یکی از حرف های مهناست، مال خیلی وقت پیش. چون دوست داشتم اون جمله رو، هنوز در ذهنم مونده و اگر شبیه هستن به خاطراینه. :)

روز مزخرفی بود.

در حقیقت اینجوری‌ام که پسر نکنه واقعن برای این مسیر ساخته نشدم من؟

راهی رو اومدم که زیاد ترسیدم الان. خیلی زیاد

مغزم حتی نمی‌کشه که بخوام جمله‌بندی کنم حرف‌هام رو. واقعن خسته و داغونم

+اینو نوشته بودم و بعد رفتم آب بخورم که یادم رفت داشتم اینجا می‌نوشتم.. الان اومدم دیدمش و "واقعن خسته و داغونم" رو که خوندم هرچی فکر کردم یادم نیومد نوشتن این رو:)) یعنی اینطوری که کاملن ناخوداگاه نوشته بودمش انگار.

پروفایل جدید تلگرام عکس بچگی‌هامه، الان مهتاب داشت راجع بهش حرف می‌زد که یهو با خودم گفتم کاش هنوزم همون‌قدی بودم:(

از اونطرف تو گروه‌ بچه‌ها امشب یکم حرف زدم، اونام درباره‌اش صحبت کردن و یک لحظه یه حسی پیدا کردم‌. اینکه انگار اون ستاره کوچولو رو راه دادم به این دنیای جدیدی که دارم و ساختم .. نمی‌دونم عجیب و غریب بود.

++این‌روزها خیلی شک دارم، خیلی. تمام قدم‌هام با شک و تردید و خستگیه. جرئت عوض کردن مسیرم رو ندارم، همه‌اش یه صدا ته ذهنم داد می‌زنه "اگه بشه چی؟" و همین‌ نمی‌ذاره به تغییر مسیر فکرکنم. واقعن اگه بتونم چی؟

خوابم می‌آد و مغزم هنوز تخلیه نشده چون درست نتونستم حرف‌هام رو بنویسم:( ولی خب نمازم رو می‌خونم و می‌خوابم. گوربابای دنیا.

بچه‌های خوب و عزیز متاسفم که اینقدر بی‌ادب شدم ولی اتفاقات زندگی واقعن گاییده و غر دارم.

ترکیبی از خستگی و تمنا..

زخمیه دلم، بیا قلبم و بخیه بزن بگو برام..

از یه شهری که قلب دارن توش آدم‌ها.. :))

اینجا"

.

# ادامه نوشته

خب من ریدم تو این زندگی و آدم‌های توی این زندگی آخه.

اه

همین الان In the tall grass رو دیدم.

اگر به فیلم‌های رازآلود و مبهم "خیلی" علاقه دارید این رو از دست ندید. می‌گم "خیلی"، چون اگر این علاقه‌تون "یکم" باشه و "خیلی" نباشه، فقط وقتتون رو تلف کردید و قطعن خوشتون نخواهد آمد. :))

امتیاز IMDbاش 5.5/10 هستش و فکرکنم به همین موضوعی که گفتم بر می‌گرده.. اما امتیاز من بهش، 8/10عه :)))) دو امتیازی هم که نمی‌دم فقط و فقط به خاطر پایان‌بندی‌اش بود، که می‌تونست خیلی بهتر باشه.

چیز زیادی نمی‌گم، در کل هم معرفی IMDb رو ببینید بهتره چون زیاد توصیه‌اش نمی‌کنم خودم. اینجا

پ.ن:مغزم داشت متلاشی می شد، گفتم که کتاب بخونم یکم، رفتم دیدم هم اشتراک طاقچه‌ام تموم شده هم فیدیبو و خودم هم هیچ کتاب نخونده‌ای ندارم دیگه. واقعن می‌خواستم سرم رو بکوبم تو دیوار که یادم اومد فیلم هم می‌تونم ببینم. :) خلاصه لیستم رو زیر و رو کردم، چندتایی رو گذاشتم ولی بیشتر از دو سه دقیقه حوصله‌ام نمی‌کشید براشون. دیگه همینجوری و کاملن رندوم یه فیلم گذاشتم و تو چندثانیه اولش اینطور بودم که پسررر! همینههه! :)))) [جو دهی الکی*]

خلاصه که آره.

چرت گویی.

# ادامه نوشته

دلم می‌خواست الان یه پسر ۲۲-۳ ساله بودم که یه گوشه‌ی دنیا یه استودیو کوچیک واسه خودم داشتم و دور از همه‌کس و همه‌چیز روز روز و شب‌هام اونجا و با ساختن موزیک می‌گذشت.

زندگی الانم دست کمی از اون نداره‌ها، یه گوشه‌ی دنیا دارم آهنگ‌سازی که نه ولی به بقیه علایقم می‌رسم. فقط نه ۲۲ سالمه و نه پسرم و نه دور از همه‌کس و همه‌چیزم.

در واقع دقیقن بین شلوغ‌ترین‌ها ایستادم و می‌خوام تنها باشم، ولی نمی‌شه.

+ققنوسم رو فکر کنم گم کردم، یا شاید هم دارم اشتباهی می‌رم جلو، نمی‌دونم هرچیزی که هست خیلی دلتنگشم. و این یعنی دوری.‌.

هم‌چنان مضطربم.

صبح ساعت یک ربع به پنج بیدار شدم، یکم کارهام رو کردم و فکرکنم یک ربع به هفت بود که دوباره خوابم گرفت و یکم خوابیدم.

خوابم آشفته بود، خیلی زیاد.. الان از خواب پریدم و دوباره اومدم سراغ کارهام. یه حال خیلی بدی دارم. نمی‌دونم به خاطر اینه که تازه از خواب بیدار شدم یا نه. دلشوره‌ی بدی دارم. خیلی بد. احساس می‌کنم قفسه سینه‌ام سنگینه. خدای عزیزم، خودت حواست باشه..

بیشتر از ۳۰ ساعته که به جز کافی چیزی نخوردم و اصلن شاید به خاطر همینه. هوم؟

چرا اینطوری شدم من؟

چیزی نیست چیزی نیست. هم چیزهایی که دیشب با حرف زدن با ش فهمیدم خیلی رفته رو مغزم، هم ساعت بدی خوابیدم و هم اینکه احتمالن دارم ضعف می‌کنم و همه‌ی این‌ها توهمه. برم یه چیزی بخورم بیام دوباره سراغ کارم.

خدای عزیزم، دوستت دارم.

فقط این حجم از کافئین الان می تونست نجاتم بده.

ولی حالا از اینور از شدت کافئین سکته نکنم صلوات.

خدایا؟

من دیگه جز تو پناهی ندارم‌هااا

خدایا اولین و آخرین امیدم تویی.. خدایا خیلی خسته‌ام ولی بازم می‌دونم اگر تو کمکم کنی می‌تونم از پسش بربیام. خدایا این‌قدر افتضاحه وضعیت که اگر این رو به کسی بگم حتی شاید مسخره‌ام کنه. ولی بازم با تموم وجودم بهت اطمینان دارم. خدایا همه چیزم، همه‌ی وجودم و همه‌ی زندگی و مسیرم مال توعه. پس کمکم کن که باهم بسازیمش هرچند که غیرممکن باشه. خب؟ خدایا؟ بشنو صدام رو..

+ ای آنکه گرهِ کارهای فرو بسته به سر انگشت تو گشوده می‌شود، و ای آن که سختیِ دشواری‌ها با تو آسان می‌گردد، و ای آن که راه گریز به سوی رهایی و آسودگی را از تو باید خواست.

سختی‌ها به قدرت تو به نرمی گرایند و به لطف تو اسباب کارها فراهم آیند. فرمانِ الاهی به نیروی تو به انجام رسد، و چیزها، به اراده‌ی تو موجود شوند و خواستِ تو را، بی آن که بگویی، فرمان برند، و از آنچه خواستِ تو نیست، بی آن که بگویی، رو بگردانند.

تویی آن که در کارهای مهم بخوانندش، و در ناگواری‌ها بدو پناه برند. هیچ بلایی از ما برنگردد مگر تو آن بلا را بگردانی، و هیچ اندوهی بر طرف نشود مگر تو آن را از دل برانی.

ای پروردگار من، اینک بلایی بر سرم فرود آمده که سنگینی‌اش مرا به زانو درآورده است، و به دردی گرفتار آمده‌ام که با آن مدارا نتوانم کرد. این همه را تو به نیروی خویش بر من وارد آورده‌ای و به سوی من روان کرده‌ای.

آنچه تو بر من وارد آورده‌ای، هیچ کس باز نَبَرد، و آنچه تو به سوی من روان کرده‌ای، هیچ کس برنگرداند. دری را که تو بسته باشی. کَس نگشاید، و دری را که تو گشوده باشی، کَس نتواند بست. آن کار را که تو دشوار کنی، هیچ کس آسان نکند، و آن کس را که تو خوار گردانی، کسی مدد نرساند.

پس بر محمد و خاندانش درود فرست. ای پروردگار من، به احسانِ خویش دَرِ آسایش به روی من بگشا، و به نیروی خود، سختیِ اندوهم را درهم شکن، و در آنچه زبان شکایت بدان گشوده‌ام، به نیکی بنگر، و مرا در آنچه از تو خواسته‌ام، شیرینیِ استجابت بچشان، و از پیشِ خود، رحمت و گشایشی دلخواه به من ده، و راه بیرون شدن از این گرفتاری را پیش پایم نِه. و مرا به سبب گرفتاری، از انجام دادنِ واجبات و پیروی آیین خود بازمدار.

ای پروردگارِ من، از آنچه بر سرم آمده، دلتنگ و بی‌طاقتم، و جانم از آن اندوه که نصیب من گردیده، آکنده است؛ و این در حالی است که تنها تو می‌توانی آن اندوه را از میان برداری و آنچه را بدان گرفتار آمده‌ام دور کنی. پس با من چنین کن، اگر چه شایسته‌ی آن نباشم، ای صاحب عرش بزرگ.

نیایش هفتم صحیفه‌ی سجادیه..

یه سوال پرسیدم ازش و الان قلبم چنان داره می‌زنه که یا ابلفضل. فقط امیدوارم نرینه بهم.

+اینقدر همه چیز رو مختصر می‌نویسم که واقعن نمی‌دونم بعدها وقتی دوباره این‌ها رو ببینم اصلن می‌تونم به یاد بیارم که درباره چه چیزی حرف می‌زدم یا نه. ولی خب حوصله طولانی نوشتن نیست.🚶🏻‍♀️

ای کاش که بتونم گریه کنم، که بتونم خالی بشم. یه چیزی توی وجودم سنگینی می‌کنه، توی مغزم، توی مغزم..

نمی‌خوام صحبت‌های منفی‌ام رو این‌جا بنویسم، اما این‌روزها دقیقن همینم. همینِ همین. حتی یک نور کوچیک رو هم نمی‌تونم ببینم که بخوام درباره‌اش چیزی بنویسم. سراسر تاریکی و انگار که یک‌ عالمه دمنتور دورم رو گرفتن. دلم نمی‌خواد باهاشون بجنگم، دارم خفه می‌شم، کاش گریه کنم.

از همه‌ی آدم‌های دنیا بدم می‌آد و

پ.ن:کلی نوشته بودم که یهو دستم خورد و همه چیز پرید. دوباره که باز کردم دیدم فقط همین‌ها مونده. پس فقط همین‌ها هم بمونه، بقیه‌اش رو بیخیال.

ای کاااااش من این دهن بی‌صاحاب و ببندم و حرف نزنم وای.

صبح داشتم یوتوب علیرضا رو نگاه می‌کردم، یکی از ویدئوهای به نسبت قدیمی‌ترش رو دیدم. یه چیزی وسطش گفت که خیلی به نظرم‌جالب اومد. خوبه که همیشه گوشه ذهن آدم باشه..

اینجا"

ترس.

دوباره لواشکام تموم شدن و غصه دارم:(

عصر باید بخرم و واقعن نه حالش و دارم نه وقتش رو.🚶🏻‍♀️

هربار که اینجوریه عمیقن غمم گین می‌شه:(

آره حالا فقط به پایین نگاه می‌کنیم و تو مغزمون کلنجار می‌ریم، با خودمون، با آدم‌ها، با آدم‌ها، با آدم‌ها؛ حالا دیگه ایمان به خودمون رو از دست دادیم؛ حالا دیگه آسمون و ستاره‌ها رو نمی‌بینیم؛ حالا دیگه فقط زنده‌ایم..

🚶🏻‍♀️

# ادامه نوشته

نمی‌دونم ولی یه لحظه با دیدن شرایطش و آدم‌های اطرافش بهش غبطه خوردم..

# ادامه نوشته

دلم گرفته ستاره. خیلی. خیلی خیلی. خیلی زیاد.

از چی؟ می‌تونم بگم همه چی. بیشتر خودم. خودم که از پس مسئولیت‌هام دارم بر نمی‌آم. از پس بلندپروازی‌هام دارم بر نمی‌آم. از پس فکرهای تو مغزم. از پس استرس همیشه همراهم. از پس خودم.

می‌دونی چیه؟ کاش یه آدم معمولی بودم. چندروزی معمولی بودن رو امتحان کردم‌ها! ولی نشد. نمی‌شه. همه‌اش بی‌قرار بودم، کلافه بودم، می‌خواستم برگردم زیر بار همون بدبختی‌ها و سختی‌هام، انگار بدون اون‌ها دووم نمی‌آوردم.

کاش مثل خیلی از هم‌سن‌هام بودم. تو فکر چیزهای دیگه. کاش یکی دیگه بودم. کاش یکی دیگه بودم. کاش یکی دیگه بودم..

دوستت ندارم.

دلم گرفته، خیلی. خیلی خیلی. خیلی زیاد.

هروقت کتابی رو تموم می‌کنم، از اعماق وجودم احساس می‌کنم پناهی رو از دست دادم:(

+و چقدر من عاشق نویسنده‌هایی‌ام که آخر کتابشون تاریخ رو می‌نویسن. حس عجیب غریبی بهم می‌ده.

خب داره یه اتفاق‌هایی می‌افته که خیلی عجیبه.

نه موفقیتی دارم کسب می‌کنم، نه شکستی دارم می‌خورم[این مورد تقریبن!]

یه تجربه جدید ساختم واسه خودم و حتمن باید ثبت بشه، ولی نه الان.

امیدوارم کانم یاری کنه در آینده بنویسم حتمن. :]]

هی من می‌خوام غر نزنم، هی احساس می‌کنم مغزم تا خودِخودِ خودِ متلاشی شدن می‌ره و واقعن نمی‌تونم دیگه زندگیم و جمع کنم:]

کاش یه هوش‌مصنوعی هم بیاد من و تقبل کنه. :]

چقدر روزهای مزخرف و غیرقابل دوست‌داشتنی شده.

+خسته‌ و مضطربم، زیاد.

دلم می‌خواد برینم بهش مرتیکه‌ی پررو رو.

# ادامه نوشته

یک‌سری شب‌ها تو اوج شلوغی تنهام