هميشه، همیشه، همیشه، من کتابهام رو توی بدترین موقعیتها شروع میکنم.
پریروز سرگذشت آب و آتش رو شروع کردم. حقیقتا با بی میلی بود چون قبلا از بهار برادران آرتمیس رو خونده بودم و شنیده بودم که آرتمیس از سرگذشت آب و آتش قویتره چون بعد از اونها نوشته شده. انگار ذهنیتم این بود که خب کار ضعیفیه واسه همین نمیخوندمش.
اما حقیقتا کیف کردم. به نظرم اختلاف زیادی با آرتمیس نداشت. البته به عنوان یک رمان تاریخی خیلی جای کار داشت. به غیر از این هم به نظرم توی یه سری جاهاش باید تجدید نظر میشد. انگار که هنوز به یک مرحله ویرایش احتیاج داره!
دوشنبه جلد اول، مهرگان رو خوندم. سه شنبه یعنی دیروز هم آبانگان. امروز بعد از امتحانم آذرگان رو شروع میکنم. میترسم به خاطر اینکه اینقدر سریع دارم میخونمش بعدا هیچی ازش یادم نیاد ولی قبلا هم همچین تجربهای داشتم. وقتی این شکلی با یه کتاب ارتباط میگیرم به سادگی از ذهنم پاک نمیشه.
+یکی دیگه از کسانی که دوست دارم قبل از مرگم یک بار باهاشون همصحبت بشم بهار برادرانه. به نظرم چیزی که داره از بقیه نویسندهها متمایزش میکنه هوش فوقالعادهاشه. نویسندهی باهوش به ندرت دیدم. اغلب نویسندههای خوب، صرفا قلم خوبی دارن. اما بهار برادران هوش واقعا قابل تحسینی داره.
++موزیک ایرانشهر شایان جلیلیان هم اومد. آخ که چهقدر امید رو توی دلم زنده کرد. امید به آیندهی ایرانم..