تو بخند و مخوان آواز نا امیدی..

قلمچی برام تجلی‌گر شکسته. فقط و فقط شکست. شکست مطلق.

انگار هر دو هفته یکبار میاد یه سیلی می‌زنه بهت و می‌گه آهااا! دیدی هیچی نیستی؟ دیدی سر آزمون چه‌قدر عملکردت مزخرف می‌شه؟ دیدی تو نمی‌تونی؟

خسته شدم اما روزهای سخت‌تر از این گذشته. پس اینم می‌گذره.

خوب‌ترین انتخاب.

ستاره‌ی قشنگم، بی‌نهایت بابت انتخابی که توی قاف کردی بهت افتخار می‌کنم.

نمی‌دونی چه‌قدر احساس سبک‌بالی دارم در لحظاتی که درگیر پیامدهای خوب و مثبت انتخاب عاقلانه‌ات می‌شم.

هیچوقت انقدر "مال یه کاری بودن" رو با تک تک سلول‌های بدنم درک نکرده بودم.

استرس دارم

همین

+واسه همه چیز

و بالاخره ققنوس‌.

اومدم یک چیز دیگه به پست قبلی اضافه کنم، اما گفتم شاید بهتر باشه جدا بنویسمش.

بعد از گذشت این چند ماه، دیشب به این نتیجه رسیدم که من واقعا تاریخ رو دوست دارم. این همون چیزی بود که در این چندسال دنبالش می‌گشتم. همون چیزی که نبودش باعث می‌شد حس کنم ستاره‌ام رو گم کردم‌. همون چیزی که با ادبیات بهش نزدیک می‌شدم ولی هیچ‌وقت کافی نبود. ادبیات روحم رو آروم می‌کرد. چون پلی بود به دنیای تاریخ. ولی این آرامش موقت بود.

این درک، بُرد بزرگ و ارزشمندیه برام. خیلی بزرگ، و خیلی ارزشمند. چون به دنبالش افکار جدید به ذهنم وارد شدن. انگار که چیزی در ذهنم روشن شد. گوشه تاریکی که همیشه سعی می‌کردم از روی هیبتش در تاریکی بشناسمش.

در زمان کودکی‌ام هم شاهنامه همین مامن گرم بود برام‌. چون با تاریخ ایران پیوند بزرگی داشت و داره. چون بچه‌تر بودم نمی‌تونستم توی ذهنم این نتیجه‌‌گیری‌هایی که طی این چندماه کردم رو انجام بدم. فقط می‌فهمیدم که شاهنامه رو خیلی دوست دارم. که شاهنامه خوندن رو خیلی دوست دارم. حالا می‌فهمم چرا.

ذهنم روشن شده و حس بهتری دارم. خدا رو بیش از پیش در کنارم حس می‌کنم. خدای عزیز و خوبم که همیشه کنارم بوده. همیشه بهم اطمینان داده که راهم درست هست یا نه. تا وقتی در دلم تایید خدا رو دارم، از چی می‌ترسم؟

سرگذشت آب و آتش

هميشه، همیشه، همیشه، من کتاب‌هام رو توی بدترین موقعیت‌ها شروع می‌کنم.

پریروز سرگذشت آب و آتش رو شروع کردم. حقیقتا با بی میلی بود چون قبلا از بهار برادران آرتمیس رو خونده بودم و شنیده بودم که آرتمیس از سرگذشت آب و آتش قوی‌تره چون بعد از اون‌ها نوشته شده. انگار ذهنیتم این بود که خب کار ضعیفیه واسه همین نمی‌خوندمش.

اما حقیقتا کیف کردم. به نظرم اختلاف زیادی با آرتمیس نداشت. البته به عنوان یک رمان تاریخی خیلی جای کار داشت. به غیر از این هم به نظرم توی یه سری جاهاش باید تجدید نظر می‌شد. انگار که هنوز به یک مرحله ویرایش احتیاج داره!

دوشنبه جلد اول، مهرگان رو خوندم. سه شنبه یعنی دیروز هم آبانگان. امروز بعد از امتحانم آذرگان رو شروع می‌کنم‌. می‌ترسم به خاطر اینکه اینقدر سریع دارم می‌خونمش بعدا هیچی ازش یادم نیاد ولی قبلا هم همچین تجربه‌ای داشتم. وقتی این شکلی با یه کتاب ارتباط می‌گیرم به سادگی از ذهنم پاک نمی‌شه.

+یکی دیگه از کسانی که دوست دارم قبل از مرگم یک بار باهاشون هم‌صحبت بشم بهار برادرانه. به نظرم چیزی که داره از بقیه نویسنده‌ها متمایزش می‌کنه هوش فوق‌العاده‌اشه. نویسنده‌ی باهوش به ندرت دیدم. اغلب نویسنده‌های خوب، صرفا قلم خوبی دارن. اما بهار برادران هوش واقعا قابل تحسینی داره.

++موزیک ایرانشهر شایان جلیلیان هم اومد. آخ که چه‌قدر امید رو توی دلم زنده کرد‌. امید به آینده‌ی ایرانم..

یه مقدار زیادی خستگی تو تنمه

تا تقی به توقی می‌خوره می‌زنم زیر گریه

امروز همزمان داشتم فکر می‌کردم من وسط این مسیر دارم‌ چه غلطی می‌کنم؟

غر غر غر غر غر

خدایا توروخدا یه اتفاق خوب بفرست این پایین، دق کردم از این حال:(

وای کارنامه قلمچی امروزم افتضاح بود