همیشگی..
به پرواز شک کرده بودم؛
به هنگامی که شانههایم،
از توانِ سنگینِ بال،
خمیده بود..
شاملو
به پرواز شک کرده بودم؛
به هنگامی که شانههایم،
از توانِ سنگینِ بال،
خمیده بود..
شاملو
هروقت واسه درس خوندن شب بیدار میمونم در تک تک ثانیههام عمیقا به پلن ترک تحصیل فکر میکنم. خوابم میایه.
+یه بطری شیر شده ۱۰۰تومن. این مگه ۴۵تومن نبود؟ من عقبم یا سرعت اینا زیاده؟
+خیلی وقته دراما نداشتم زندگی خیلی سالم و نرمال به نظر میرسه. یه توییتی بود میگفت وقتایی که قدر خودم رو نمیدونم بیشتر خوش میگذره. :))
+انقده دوست دارم یه روز اسم دخترم رو بذارم فایدیم. اسم پسرم رو هم نمیدونم یه چیزی توی شناسنامهاش میذارم منتها خودم صداش میکنم فریاد. آی قوربون کله فرفری بچهام. :))
+بچه بودم اسم عروسکهام پونه و سِرفینا و آلیسا و ماهان بود. واقعا که چه خانومی خوشسلیقهای. 🎀
+به یک واپاشی گامای مغزی احتیاج دارم. تراز انرژی نوکلئونهای هستهی مغزم در آستانهی انفجاره.
+برم بخوابم که بهتره.
کلا من هرچی آدم سالم و درست حسابی دیدم با مفهوم خانواده، مخصوصا مفهوم مادر رابطهی خوبی داشته.
+اون قضیه که میگن پسری که برای مادر و خواهرش احترام قائله به تو هم احترام خواهد گذاشت هم که خیلیییی درسته. پسرهایی هم که از مفهوم زن درک درستی دارن، تربیت خانوادگی کاملی داشتن درواقع. البته اونهایی که چون الان همه دارن میگن اینها هم میگن، جزء این دسته نیستن.
+دخترهایی هم که نسبت به همجنسشون رفتار و درک درستی ندارن و حقوق خودشون رو نمیشناسن، این شناخت پایینشون احتمالا نشات گرفته از سطح پایین سلامت روان خانوادگیشون بوده. مخصوصا از سمت پدر.
+واااقعا خانواده مهمترین معیار و فاکتوره. هررررربار که با یه آدم جدید برخورد میکنم و یه اتفاقی میافته، بیشتر به این قضیه پی میبرم.
+بیربط ولی با ربط: توی قرآن، در سورهی نور، خدا اول به مردها دستور داده چشمهاشون رو ببندن و عفاف پیشه کنن، و بعد به زنها دستور حجاب میده. آیات ۳۰ و ۳۱. آیه ۳۱ طولانیه خودتون بخونیدش ولی آیهی ۳۰ اینه: به مردان مومن بگو: دیده از حرام فرو نهند و عفاف خود را حفظ کنند که این برایشان پاکیزهتر است که خدا از آنچه میکنند آگاه است.
گفت داریوش و کوروش رو ازتون بگیرن هیچی واسه گفتن ندارین همون انوشیروانم اگه بری باغچهاش رو زیر و رو کنی صدتا کرم میزنه بیرون واسه همینه که اندازه اون دوتا اسمش رو نمیارین.
به این که رسیدیم دیگه سکوت کردم. یعنی اگر میخواستم چیزی بگم هم بغض بهم اجازه نمیداد. البته که آدم بیرگ و بیریشه جای بحث نداره. نباید چیزی گفت. ولی خب، دلم میگیره وقتی میبینم همچین انسانهای بزرگی تا این حد غریبِ وطن شدن. اینکه توی سرزمین خودت، اینچنین تنها بشی غمانگیزترین سرنوشت برای اون زندگی باشکوهه.
+حس این رو دارم که به پدرم توهین شده. دستهام یخ کرده دارم میلرزم بغض راه گلوم رو بسته. اصلا نمیدونم سکوت واکنش درستی بود یا نه ولی جز سکوت هم چیزی نمیتونستم بگم.
+من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...
آقا من قند مصنوعی رو خیلی وقته حذف کردم ولی ترکیب نون و پنیر و چای شیرین تنها چیزیه که باعث میشه تصمیمم رو بشکنم و چایی شیرین بخورم. :(
عجب گرفتاری شدیم. :(
نوشتههای سال ۹۹ و ۴۰۰ و حتی ۴۰۱ و اینها رو که میبینم دچار شررررم میشم عمیقا. چهقدر بچه بودم. وای. :))
احساس میکنم باید همه رو آرشیو کنم کامل.
یه وبلاگی رو دیدم از حیدو هدایتی گذاشته بود. قبلا هم چندباری مهشید برام ازش موزیک فرستاده بود. یاد اون موقع افتادم. الان دارم مینا رو گوش میدم. چهقدر قشنگه. چرا تا حالا بادقت گوششون نکرده بودم؟
سفر مشکل فُراغ یار مشکل
به ناچاری نَهَم این بار بر دل
ز کوه افزون بود بار فُراغش
عجب دانم رسد مفتون به منزل...
الان یادم افتاد که من باز خواب آخرالزمانی دیدم. :/ تقریبا یادم هست که چی به چی بود ولی چون خودمم دلیلش رو متوجه نشدم نمیتونم توضیحش بدم خیلی.
داشتیم فرار میکردیم، یه فرار بیحاصل. حس عجیبی بود اینکه میدونستم نهایتا گیر میافتیم و میمیریم ولی بازم برای بقا میجنگیدیم. آدمیزاد خیلی حقیر و ناتوانه. یه چیزی مثل لجن درحال پخش شدن بود، الان به نظرم مکانیزمش یه چیزی تو مایههای اون قارچهای لست اف اس بود ولی اصلا اون شکلی نبود، فقط از لحاظ نحوه پخش شدن و فراگیریش اون شکلی بود. یه چیزهای استوانهای شکل بودن مثل مار مثلا، بعد نباید بهشون برخورد میکردیم طبیعتا. موجود زنده بودن انگار ولی همزمانم نبودن. :/ بعددد دیگه توی مسیر هم اونایی که برخورد کرده بودن به اون لجنها و میمردن رو میدیدم، خیلی حس عجیبی داشت. دیگه همینا.
اون وسط مسطا به یه خونوادهی کلاسیک اروپایی هم برخوردیم. بله دقیقا وسط ایران. :)) خیلی عجیب بود انقدر که صورتشون سفید و یخ بود الان دارم فکر میکنم نکنه روحی چیزی بودن؟ :)) انگلیسی هم حرف میزدن و لباسهاشون شبیه لباسهای قرن ۱۸ ۱۹ بود. بعد فکرررکنم حین فرار بودیم که دیدیمشون و نمیدونم چرا پنهان شدیم ولی اونا دیدن ما رو و وقتیکه از ترس جیش کرده بودیم تو خودمون، اونا فقط نگاهمون کردن و یه آقاهه یه تیکه پارچه دو قسمت کرد و داد به ما تا بذاریم روی صورتمون. نمیدونم چرا. بعدش هم رفتن از اونجا. ما داشتیم از یه مسیری شبیه به یک سری باغ تو در تو رد میشدیم ولی انگار روی همه چیز یه فیلتر تیره و خاکستری انداخته بودن. همون اولش هم توی ازدحام از خانوادهام جدا شدم. نمیدونم اونی که همراه من بود کی بود. احساس میکنم یه بچه بود و من یه همچین حسی داشتم که پدر و مادرش به من سپردنش و باید ازش مراقبت کنم واسه همین حتی برنگشتم سمت خانوادهام فقط میخواستم دوتاییمون رو نجات بدم. وای واقعا این چه خزعبلاتیه که من میبینم؟ :))
+جالبه هربار خواب این مدلی میبینم از اول اولش میبینم. یعنی دقیقا از وقتی که مثلا اون آخرالزمان استارت میخوره. اینم همینطوری بود از اول شروعش دیدم و اصلا جلوی خودم بود که شروع به پخش شدن کرد اون چیزه، ولی چون واقعا نمیدونم چی بود توضیحش خیلی سخته. :))
از پریود و این روتین تکراریِ درد زیاد و متوقف شدن زندگی و استامینوفن و التماس کردن به خودم واسه اینکه خوابم ببره تا درد رو کمتر حس کنم خستهام. خ س ت ه.
+برگههای امتحانی شاگردهای مامانم خیلی باحالن. :)) داشت برگههای فارسیشون رو تصحیح میکرد رفتم پیشش چندتا از برگهها رو برداشتم یه نگاه انداختم انقدر خندیدم بهشون که حد نداره. :)) مثلا یه جا پاسخ یه جاخالی میشد دهخدا. حالا اون مهندس چی نوشته باشه خوبه؟ درود، کدخدا. :))))))))))))
+ولی واقعا این فضای مجازی فارسی این بچهها رو نابود کرده به طور کلی. اصلا نمیتونن دو تا جمله کنار هم ردیف کنن! مامانم همون اول که دید وضعیتشون اینجوریه خیلی روی بندنویسی و انشانویسیهاشون کار کرد. اون دستهشون که کمتر توی اینستاگرام و اینا فعالن واضحاً پیشرفت داشتن اما اون دستهشون که بلاگرن( ! :)) ) تغییر زیادی نداشتن و هنوز جملاتشون یا پس و پیشه یا ناقص.
دیگه رسیدم به اون نقطهای که به واقعیت بیشتر از رویا توجه میکنم.
یه بازی افلاین داشتم از اینهایی که چندتا بازی ساده مثل سودوکو و اینا دارن. خیلیییییی معتادش شده بودم واسه همین حذفش کردم. الان جای خالیش به شدت حس میشه واقعا نمیدونم چیکار کنم. =)
امروز رفتم یوتوب. کل اکسپلورم شده بود پستهای رمدان کریم بلاگرهای خارجکی. :))))))
+طی یک سلسله افکار که جای باز کردنش اینجا نیست به این نتیجه رسیدم که واقعا جدیترین بحران تقابل سنت و مدرنیته توی ایران وجود داره. اصلا یک وضع داغونی داریم واقعا. دقیقا برعکس کشوری مثل ژاپن. هیچوقت به فرهنگ ژاپن و چین و اینا علاقهای نداشتم اما الان به شدت برام سوال شده که چطور تونستن بین سنت و مدرنیته تعادل برقرار کنن که حالت اگزجره و زننده هم نداشته باشه؟ توی تک تک فناوریها و تکنولوژیهاشون یک نمادی از گذشتهشون هست اما نمادهاشون حالت زننده نداره و شعاری نیست. توی بطن زندگیشون نفوذ کرده. حتی افسانهها و عقاید و باورهای قدیمیشون حتی اگر با عقل انسان امروز سازگاری نداشته باشه به عنوان یک هویت که باید حفظ بشه پذیرفته شده. چی شد که ایران اینجوری شد؟ اینها چیزی جز عقب ماندگی فرهنگی نیست. هرچی هم که الان داریم تکه پارههای فرهنگ گذشتهست که به ما رسیده و تا حدی متمدنمون کرده.
یک چیزی این وسط گم شده. یک چیزی این وسط هست که این مردم رو از اون سطح رسونده به اینجا که امروز انقدر در عام مردم کمبود سواد فرهنگی و اجتماعی داریم.
یک چیزی که به ذهنم رسید اینه که شاید اون تکه پازل گمشده یک واحد نباشه. یک سلسله اتفاقات در طی سالها گذر زمان باشه که کم کم باعث شده تقریبا هیچ چیز، هیچ چیز از اخلاقیات مردم گذشته جز یک ویژگی ارثیِ پرورش نیافته در ما باقی نمونه. سلسله اتفاقاتی مثل حملهی مقدونی و مغول و اعراب و غیره. هریک از اینها برای نابودی تمام و کمال یک ملت کافیه. حالا ایران با هرکدوم از اینها نه تنها نابود نشده، بلکه در لبهی پرتگاه مرگ دوباره به زندگی برگشته و حتی مهاجمینش رو هم تربیت کرده. طبیعیه که این وسط یک سری چیزها واقعا از بین برن و از لبهی اون پرتگاه به کام مرگ فرو رفته باشن.
دقیقا همینه... به همین علته که بزرگترین بحران سنت و مدرنیته توی ایران وجود داره. مردم ایران فرهنگشون ناقصه. درواقع بخش ذاتی و ارثی فرهنگ رو در خودشون دارن اما بخش اکتسابی فرهنگ رو نتونستن کسب کنن چون آموزشهای مربوط به اون ویژگیهای درونی در طی گذر سالیان دراز از بین رفتن. انگار که مثلا یک وسیلهای رو داشته باشی اما دفترچهی راهنماش رو گم کنی و ندونی که چطور باید ازش استفاده کنی. فرهنگ ایرانیها دقیقا به همین شکل ناقص شده.
حالا توی دوران معاصر این ایرانیهایی که جای خالی بخش اکتسابی فرهنگ رو حس کردن تلاش کردن با فرهنگهای جوامع دیگه مثل همین فرهنگ اسلام این جای خالی رو پر کنن که این خودش به نوعی یک سنت و مدرنیتهی دیگه ساخته. [اگر بشه اینجا اسلام رو از لحاظ تاریخ پیدایش عقیده یک مدرنیته در نظر گرفت.]
واسهی همینه که جامعهی امروزی ایران انقدر لایه لایه شده. چجوری باید درستش کرد؟ نمیدونم. واقعا بحران جدی و بزرگیه!
سال هزار و چهارصد چندباری برای خودم ویس گرفته بودم و صحبت کرده بودم. خیلی رندوم و روزمره و آنی. فراموششون کرده بودم الان اتفاقی یکیشون رو گوش دادم. چه دنیایی داشتم. چهقدر انسان مفیدتری بودم. انگار اون زمان یه کلید داشتم برای خوشبختی که الان گمش کردم و هر چهقدر فکر میکنم نمیفهمم کجا رهاش کردم و کجا انداختمش.
From Asteria, unto my dear Lord M
لرد ام عزیز من!
یقین دارم که نور، چون طنابی نامرئی به دور ما پیچیده. ما میچرخیم و میگردیم و میتابیم و میخوانیم، ما سرگردان و حیران در این هزارتوی زندگی روزها را طی میکنیم و در نهایت این طناب نامرئی کوتاه و کوتاه و کوتاهتر میشود. کوتاه میشود تا آنجا که تصویر چشمانم را در سیاه چشمانت ببینم. انتهای این هزارتو ما در انتظار همدیگریم، چرا که نور میان من و توست. و نور، جاوید راهنمای عاشقان کوهستان است.
امید که در این جهان
و تمام جهانهای دیگر
تو را به ازای هر یک زندگی
هزار بار بیابم و ببویم و ببوسم و ببینم.
چهقدر اکبرجوجه هوس کردم. غرق در رب انار و با زیتون پرورده. وااای.
حالا الان همهی غذاهای دنیا رو هوس میکنم، موقع افطار که میشه به هیچی میل ندارم. عالی هستم. 💆🏻♀️
یه وقتهایی مثل الان که انقدر خوابم میاد قشنگ میتونن ازم اعتراف بگیرن.
مغزم خاموش، زبانم به سخن باز، قدرت تعقل و ادراک محیطی زیر صفر.
بعضی وقتها حس میکنم واقعا آدم تاکسیکیام. چه در ارتباط با خودم چه با دیگران. ناراحتم میکنه این جریان.
شیره انگور یه چیزی تو مایههای تریاک عمل میکنه.
+اما تریاک تو مایههای شیره انگور عمل نمیکنه.
هی نوشتم و پاک کردم. خلاصهاش این بود که شرایط فعلیم کلافهام کرده. میخوام از فردا روزه بگیرم از این حالِ شل و ول در بیام. کارهای سخت سرحالم میآوردن همیشه. امیدوارم هنوزم اینطوری باشه.
+نمیکُشه این ضربه تو رو، از کاه کوه نکن توی مغزت درست..
بعضی وقتها یه چیزهایی به ذهنم میرسه که اینجوریام که خودمم نمیدونم چطور همچین چیزی به ذهنم رسیده، فقط دیگه فهمیدم که نشونهها خوب توی ذهنم به همدیگه لینک میشن و مسیرها رو خیلی خوب پیدا میکنم. باشد که در راهِ درست استفاده کنیم! :))
دلم واسه تابستون و کولر و بیکاری و صبح تا شب کتاب و لش جلوی تیوی و خوراکی و سریال تنگ شده.
مرز بین درست و نادرست از مو باریکتره. ما الان هرکس رو که در طول تاریخ طرف نادرست ایستاده جز ترسو، بزدل و بیغیرت نمیخونیمش. حالا ولی یه پرسش مهم هست. اینکه اگر ما جای اون آدم بودیم کدوم طرف میایستادیم؟ و بله، مرز بین درست و نادرست از مو باریکتره.
+پاسخت به این پرسش جهت و سمت و سوی اکنونِ تو رو هم مشخص میکنه. میفهمی که در حقیقت و عمل بزدلی یا شجاع.
داشتم وبلاگ ریحانه رو میخوندم، با خاطرهای که تعریف کرده بود یادم افتاد به خاطرهی دو سال پیش خودم. کانون یه اردوی آموزشی گذاشته بود و من و دو تا دیگه از بچها هم از طرف خوزستان رفتیم. مسیر رفت رو با اتوبوس رفتیم و حالا زمان سفر چقدر بود؟ یه چیزی در حدود ۲۰ ساعت. :)) یعنی ما از صبح تا کل شب و یکمی از فردا صبحش رو هم توی راه بودیم. صندلیها اینجوری بودن که ردیف سمت راست دوتایی بود ردیف سمت چپ تکی.
+آقا خیلی طولانی شد گذاشتمش ادامهی مطلب. 😂
اصلا نمیدونم کسی بخونتش یا نه احتمالا فقط ستایش بخونه ولی خب میذارم بمونه دیگه. 🚶🏻♀️
عجب شَلَم شوربایی شده زندگیم.
+یه لایو قدیمی هست از تتلو و پیشرو. یعنی این لایو به حدی عجیبه که از تک تک ثانیههاش هزارتا میم در میاد. الان اگر بخوام زندگیم رو توصیف کنم باید بگم زندگیم اون لایوه ست.
+این موقعها که میشه به معنای واقعی کلمه احساس میکنم رد میدم.
+شلم شوربا چه کلمهی عجیبیه. بعضی از کلماتی که توی مکالمات روزمره خیلی عادیان رو وقتی مینویسی عجیب به نظر میرسن.
توی هر بازهای که استرس توی زندگیام کم میشه، وسواسم هم کاهش پیدا میکنه. و هر بازهی زمانی که استرسم هم زیاد میشه، وسواسم شدت پیدا میکنه. پارسال که خیلی زیاد بود رها کرده بودم و پا به پای وسواسم پیش میرفتم و بهانهام هم این بود که خب بذار بعد از کنکور درستش میکنم. الان حق میدم به خودم چون انرژی این رو که بخوام باهاش مقابله کنم نداشتم. اشتباه بود ولی خب غیرموجه هم نبود. امسال و اخیراً خیلی دارم باهاش مقابله میکنم. هم با وسواس فکری و هم عملی. چون دیگه عملا خیلی به نقطهی بدی رسیدم.
خیلی حس معذبی داره اینکه مرتب جلوی بقیه دستهات رو بشوری یا وسایل و چیزهای اطرافت رو بشوری و تمیز کنی. همهاش میترسم به بقیه حس بدی بدم و مثلا فکرکنن که چون اونها به فلان وسیله دست زدن من دارم تمیزش میکنم. درصورتیکه موضوع برای من اون آدم نیست، موضوع دست زدن به خود اون وسیلهست. ولی خب همه این رو درک نمیکنن و نمیخوام کسی رو از این بابت از خودم برنجونم. برای خودم هم خیلی شدت گرفته به حدی که مثلا اگر موقع شستن دستم یه قطره آب بخوره به لباسم، کلا لباسم رو عوض میکنم. حالا این اتفاق گاهی به چهار پنج مرتبه در روز هم میرسه. :))
ولی چیزی که باعث شده بخوام باهاش مقابله کنم اینه که جدیداً متوجه شدم وسواس فکریام از حالت "اکنون" خارج شده و به بازهی گستردهتری از زندگیم کشیده شده. واقعا توضیحش برام سخته ولی مثلا با خودم میگم چون فلان موقع توی زندگیت فلان کار رو انجام ندادی دیگه هرگز نمیتونی بگی من فلان کار رو انجام دادم. الان که دارم مینویسمش مسخره به نظر میرسه به نظرم ولی واقعا بحران عجیبی شده برام. من دچار کمالگرایی شدید هم هستم و حالا وسواس فکری و کمالگراییم با همدیگه دارن ارتباط برقرار میکنن و این داره اوضاع بدی رو برام میسازه جوری که این اواخر من واقعا برای اینکه ۱۸سالگیام رو به اتمام بود غمگین بودم و احساس شکست داشتم به خاطر این موضوع! باید جلوی گسترشش رو بگیرم قبل از اینکه بخواد تمام تصمیمات زندگیم رو تحت شعاع قرار بده و قبل از اینکه بخوام به خاطر دلایل مسخره خودم رو لایق یک سری موقعیتها و تعاریف و غیره ندونم. قبل از اینکه زندگیم به معنای دقیق کلمه قفل بشه.
یک وقتهایی مثل الان ذهن قانونمدار و منظمم از اونور بوم میافته و به وسواس فکری و عملیام دست دوستی میده و انقدر بهم فشار وارد میکنه که بغض میکنم مثل هاپو و به اندازهی یک اپسیلون با گریه فاصله دارم. ولی خب، فکر میکنم با نوشتن کنترل بشه. چون الان که این همه سخنرانی کردم حس میکنم تحملِ دستهای شسته نشدهام و مطالعهی آخر شبیِ نداشتهام _به سبب اینکه برنامههام درست پیش نرفت و به خودم گفتم مطالعهی آخر شب مستمر واسه کسیه که کارهاش رو درست انجام داده نه تو_ راحتتر شده.
این هیولای مزخرف و بیخود رو باید قبل از اینکه راه رفتن یادبگیره و از این سر زندگیم تا اون سر رژه بره از بین ببرم.