از هرکدوم از اینا یه سریال صدقسمتی در میاد قشنگ
الان یادم افتاد که من باز خواب آخرالزمانی دیدم. :/ تقریبا یادم هست که چی به چی بود ولی چون خودمم دلیلش رو متوجه نشدم نمیتونم توضیحش بدم خیلی.
داشتیم فرار میکردیم، یه فرار بیحاصل. حس عجیبی بود اینکه میدونستم نهایتا گیر میافتیم و میمیریم ولی بازم برای بقا میجنگیدیم. آدمیزاد خیلی حقیر و ناتوانه. یه چیزی مثل لجن درحال پخش شدن بود، الان به نظرم مکانیزمش یه چیزی تو مایههای اون قارچهای لست اف اس بود ولی اصلا اون شکلی نبود، فقط از لحاظ نحوه پخش شدن و فراگیریش اون شکلی بود. یه چیزهای استوانهای شکل بودن مثل مار مثلا، بعد نباید بهشون برخورد میکردیم طبیعتا. موجود زنده بودن انگار ولی همزمانم نبودن. :/ بعددد دیگه توی مسیر هم اونایی که برخورد کرده بودن به اون لجنها و میمردن رو میدیدم، خیلی حس عجیبی داشت. دیگه همینا.
اون وسط مسطا به یه خونوادهی کلاسیک اروپایی هم برخوردیم. بله دقیقا وسط ایران. :)) خیلی عجیب بود انقدر که صورتشون سفید و یخ بود الان دارم فکر میکنم نکنه روحی چیزی بودن؟ :)) انگلیسی هم حرف میزدن و لباسهاشون شبیه لباسهای قرن ۱۸ ۱۹ بود. بعد فکرررکنم حین فرار بودیم که دیدیمشون و نمیدونم چرا پنهان شدیم ولی اونا دیدن ما رو و وقتیکه از ترس جیش کرده بودیم تو خودمون، اونا فقط نگاهمون کردن و یه آقاهه یه تیکه پارچه دو قسمت کرد و داد به ما تا بذاریم روی صورتمون. نمیدونم چرا. بعدش هم رفتن از اونجا. ما داشتیم از یه مسیری شبیه به یک سری باغ تو در تو رد میشدیم ولی انگار روی همه چیز یه فیلتر تیره و خاکستری انداخته بودن. همون اولش هم توی ازدحام از خانوادهام جدا شدم. نمیدونم اونی که همراه من بود کی بود. احساس میکنم یه بچه بود و من یه همچین حسی داشتم که پدر و مادرش به من سپردنش و باید ازش مراقبت کنم واسه همین حتی برنگشتم سمت خانوادهام فقط میخواستم دوتاییمون رو نجات بدم. وای واقعا این چه خزعبلاتیه که من میبینم؟ :))
+جالبه هربار خواب این مدلی میبینم از اول اولش میبینم. یعنی دقیقا از وقتی که مثلا اون آخرالزمان استارت میخوره. اینم همینطوری بود از اول شروعش دیدم و اصلا جلوی خودم بود که شروع به پخش شدن کرد اون چیزه، ولی چون واقعا نمیدونم چی بود توضیحش خیلی سخته. :))
@ghoghnous3