‌‌

# ادامه نوشته

‌‌

# ادامه نوشته

ناراحتم

زیاد

این قصد روانی کردن منو داره

واضحه کاملن

‌‌

# ادامه نوشته

چی کار کنم؟

هر چه‌قدر محکم‌تر زمین بخورم، قوی‌تر از جام بلند می‌شم:)))

گفتم: "دارم جون به لب می‌شم

کاش بگذره امشب

کاش صبح بشه

هر ثانیه نفسم سنگینه

هوا سنگینه

فکرام سنگینه"

بعضی از شب‌ها تنهاییم واقعن به چشمم میاد

کاش اینقدر تنها و ضعیف نبودم، کاش انقدر ضعیفم نمی‌کردی

کاش هرگز باهات آشنا نمی‌شدم

کاش عادت نمی‌کردم

کاش عادت نمی‌کردم

کاش عادت نمی‌کردم

# ادامه نوشته

+احمق نباش.

+از امشب قول می‌دم‌.

ترس، ابهام، لذت

# ادامه نوشته

صبح‌ها که پا می‌شم از خواب، یه جوری توانایی ایراد گرفتنم از هررررررچیزی شدت می‌گیره که الان خودمم پشمام ریخته.

+تگ "ستاره" همون حکم تگ "وی" رو داره.

حداقلش اینه که زنده‌ام

حسرت

دلم واسه شب‌هایی که تا صبح بیدار می‌موندم و کتاب می‌خوندم تنگ شده.

وای بچها دارم بگا می‌رم.

این پروژه دور شدن از فضای مجازی تا اینجا ایده خوبی نبوده برام

دارم سکته می‌کنم از شدت اورثینک=)

هرچند که طعمش نفرته..

خواستم اینجا هم تاکید کنم. 🙏🏻

پریودم هم که کم کمش دو هفته دیگه‌ست

واسه چی اینقدر عصبی‌ام؟

واقعن درک نمی‌کنم خودم رو.

آنقدر عصبی‌ام که دلم می‌خواد از همه جا دیلیت‌اکانت کنم‌.

*نفس عمیق*

رسیدیم به همون "سلام به غار تنهایی".

چندروزی می‌خوام از فضای مجازی دور باشم.

تا ببینیم چه می‌شه کرد.

هیچی سر جاش نیست

کنکور روی زندگیم یک سایه خیلی عمیق و تاریک انداخته.

کاش تموم بشه این دوران.

پاهام سست شده و احساس بدی دارم، نمی‌دونم چرا

دلم نمی‌خواد امروز برم مدرسه

کاش مامان قبول کنه

خدایا توروخدا..

بهم ریختگی‌های روحیم کم بود، هرروز دارم یه چیز جدید می‌بینم

دلم هم آدما رو می‌خواد هم نمی‌خواد

نباید از یاد ببرم

صبح بد بود. اونقدر بد که نمی‌خوام اینجا بنویسمش. ظهر که رسیدم خونه فقط غذا خوردم و گرفتم خوابیدم.

ساعت نذاشتم که بیدارم کنه و ۶ بود که از خواب بیدار شدم. دقیقن ۳ ساعت کامل خواب که نه، مُردم. خیلی عمیق بود، خیلی خوب بود، آرامش داشتم تو خواب.

وقتی بیدار شدم هم سراسر حس خوب بودم.

الان اما نمی‌دونم..

شاید بهتر باشه یه مدتی به کل فاصله بگیرم از فضای مجازی

شایدم بهتر باشه ببشتر بنویسم

امروز زنگ اخر دلم می‌خواست تصویری که تو ذهنم نقش بسته بود رو روی کاغذ بکشم، ولی دستم واقعن دیگه نمی‌تونه نقاشی کنه. حالا دیگه فقط می‌تونم نمودارهای فیزیک و توابع ریاضی و شکل‌های هندسه رو رسم کنم و لطافتِ نقاشی کردن از دست‌هام رفته انگار، و از این موضوع احساس بدی شبیه به "حسرتِ گذشته" دارم..

# ادامه نوشته

امروز روز خیلی بدی بود.

هیچ اتفاقی نیفتاد، همه چیز در درون خودم بود و چه‌قدر دلم برای خودم می‌سوزه.

دلم می‌خواد صدسال بخوابم..

چه‌قدر احساس عجیبی دارم.

چه‌قدر همه چیز بی‌اساس به نظر می‌رسه.

چه‌قدر خسته و داغونم و دم نمی‌زنم. بقیه بچه‌ها رو می‌بینم که با چه چیزهایی بهم می‌ریزن، من‌گاهی چندبرابر اون مشکلات رو تنهایی هندل می‌کنم و دم نمی‌زنم، می‌شکنم و دم نمی‌زنم، زمین می‌خورم و دم نمی‌زنم و به بقیه دلداری می‌دم که ته این قصه لبخنده..

+بی‌خوابم و پر از تردید..

امان از انسان‌های بی شعور در کتاب‌خونه.

چرا زخم کاری اینجوری تموم شد؟😐