چه‌قدر احساس عجیبی دارم.

چه‌قدر همه چیز بی‌اساس به نظر می‌رسه.

چه‌قدر خسته و داغونم و دم نمی‌زنم. بقیه بچه‌ها رو می‌بینم که با چه چیزهایی بهم می‌ریزن، من‌گاهی چندبرابر اون مشکلات رو تنهایی هندل می‌کنم و دم نمی‌زنم، می‌شکنم و دم نمی‌زنم، زمین می‌خورم و دم نمی‌زنم و به بقیه دلداری می‌دم که ته این قصه لبخنده..

+بی‌خوابم و پر از تردید..