چه روزهایی رو گذروندم واقعا.
به سوی تو رو خوندیم و از یخزدگی لذت بردیم.
از بعد از اون تایمی که اینجا نوشتم کلافهام تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم که سرحال بیام و بتونم درست و حسابی درس بخونم. رفتم حموم و گس وات؟ آبگرمکن خراب شدددد. =)))
زندگی من واقعا جالبه. واقعا.
خلاصه کم که نیاوردم. گفتم میرم با آب سرد دوش میگیرم. من میتونم. یاخدا گویان وارد حموم شدم و یخخخخخ زدم. اولش اینطوری بود که دیدم واقعا نمیتونم، زدم زیر آواز بلکه حواسم پرت بشه. حواسم پرت نشد ولی به دمای آب عادت کردم و دیگه راحت و ریلکس رفتم زیر دوش😂
*البته یه چیزی رو بگم، به هیچ وجه شما این کار رو نکنید چون اگه دمای آب یکم زیادی سرد باشه خطر سکته قلبی رو به همراه داره. ریسکش رو نپذیرید.*
بی محتوا.
واقعا امیدوارم عربی کنسل نشه.
دیروز روز خیلی خوبی بود و از خودم خیلی راضی بودم اما امروز کلافهام خیلی و اونطور که میخواستم پیش نرفته.
+بلاگفا هم معلوم نیست چشه یا کلا لود نمیشه یا نصفه و نیمه لود میشه.
تنها ققنوس ماده که..
که خودم هم فراموششون نکنم.
+چیز خاصی نیستش ولی اگر دوست داشتید بخونید بگید رمزش رو بهتون بدم.
ستارههایی دیگر، خارج از دایره امن.
من توی کل زندگیام، سه تا ستاره بیشتر ندیدم. یعنی تا به حال فقط سه نفر رو میشناختم که اسمهامون یکی باشه. یکی از این سه تا توی همین بلاگفا بود. خیلی رندوم امروز یاد اون افتادم و متوجه شدم وبلاگش رو مدتهاست ندارم. اومدم سرچ بکنم توی وبلاگها، گفتم شاید پیدا بشه، ولی هیچی ازش یادم نبود جز اسمش.
خلاصه رفتم سرچ کردم "ستاره" و برای اولین بار کلیییییی ستاره یه جا دیدم. چندتا از وبلاگها رو خوندم و خواستم برای چندتاشون کامنت بذارم ولی حس کردم اگه یهویی با این حجم ستاره آشنا بشم پنیک میشم. فقط واسه یکیشون کامنت گذاشتم در نهایت.🚶🏻♀️
آخرش هم اونی که میخواستم رو پیدا نکردم. :(
دینی
امتحان دینی رو دیشب اعلام کردن که کنسل شده و افتاده آخر برنامه. خیلی بد شد. الان به جای ۲۹ خرداد ۳۱ خرداد تموم میکنیم. :((
+دیشب اینقدر خسته بودم روی زمین خوابم برد و الان بدنم درد میکنه.
++دیروز من فکر کردم کلاس دینی به تعویق افتاده و فردا(یعنی امروز) برگزار میشه، ولی همون دیروز بود. ساعت ۱۱ و ۲۰ زینب بهم پیام داد کجایی؟ پاشو بیا کلاس. خلاصه در عرض ۳۰ ثانیه _واقعا ۳۰ ثانیه شد:))_ لباس پوشیدم و در نهایت هم به یک ساعت آخر رسیدم.
+++سرکلاس حس کردم دلم واقعا برای سرکلاس نشستن با دوستام تنگ شده بود. و امسال تقریبا آخرین سالی بود که این حس رو تمام و کمال تجربه میکردم. از سال دیگه _طبق چیزی که از دوازدهمیهای مدرسهمون دیدم_ یا کلا نمیایم مدرسه، یا وقتی میایم هم نصفه و نیمه میایم. راستش دبیرستان خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم رو به پایانه. فقط یک سومش مونده. :))
++++بعد از کلاس هم توی حیاط که بودیم بچهها تند تند اتفاقهایی که توی این مدت افتاده بود رو برام تعریف کردن و خندیدیم و فلان. اینکه تلگرام نرفتم این چندروز، واقعا باعث شده از کلی اتفاق دور بمونم. هرکدوم از دوستهام که یه جا میبیننم جمله ثابتشون اینه که خبر داری فلانطور شد؟ منم میگم نه. میگه واااای ستاره فلان شد و بهمان شد..
+++++حالا نکته جالبش اینه که همه فکر میکنن دارم مثل خر درس میخونم و فلان. فقط خودم میدونم که نصف این تایم تنهاییم به مبارزه با خودم و ذهنم داره میگذره. به کنار اومدن با اتفاقات. سر همین دارم به خودم یادآوری میکنم مرتب که هیچوقت هیچکسی رو قضاوت نکن. حتی قضاوت مثبت. مثل "خوشبحالش داره درس میخونه از صبح تا شب" ما واقعاً و جداً از زندگی همدیگه هیچی نمیدونیم.
امروز با مامان رفتیم بازار، از ظهر غم توی دلم بود. اما از تایم لباس پوشیدن حال و هوام عوض شد. رفتیم یکم پاساژگردی کردیم و میخواستم لباس بخرم. چندجا رفتیم ولی چیزی باب میلم پیدا نمیکردم تا اینکه یهو توی ویترین یه مغازه یه لباس خیلی خیلی خیلی زیبا دیدم که توی لحظه اول دلم رو برد. :)) رفتیم توی مغازه و پرو کردم و به تنم هم بیش از اون چیزی که فکر میکردم نشست. :)))
توی بوتیک که ایستاده بودم یک خانمه اومد سمتم بهم گفت خیلی بهت میاد، باهاش اگر یه صندل پاشنهدار بپوشی خیلی خوب میشه. تشکر کردم و از اینجور حرفها.
بعد از اون هم یک خانم دیگه اول از اندامم تعریف کرد بعد از لباسی که تنم بود. حالا منو میگی؟ ذووووووق. :))))
بعدش هم رفتیم من سزار خوردم و مامان برگر.
چندتا اتفاق دیگه هم افتاد که حال ندارم توضیح بدم.
شب خوبی بودااا ولی غم دارم.
منشیه تراپی نیاز داشت خودش
یه تراپیست خوب پیدا کردم، گفتن نوبتش سخت گیر میاد. گفتم خب اوکی نهایتا اینجوریه که الان تماس بگیرم فوقش یکی دو ماه دیگه نوبت میده بهم.
اما دیروز عصر مامان تماس گرفت با منشی، طرف اولش برگشت گفت تا تیرماه نوبتها پرن. بعدش یهو پرسید بار اولتونه میخواید بیاید پیش خانم دکتر؟ مامان گفت بله. گفت آها پس نوبت نداریم. :)))
منم گفتم بیخیالش دیگه.
اما نه.
من دلم برای چیزهایی که ترک کردم و پشت سر گذاشتم تنگ شده.
آرتمیس

میدونم زیاد شدن ولی این قسمتهایی که گذاشتم خیلی خیلی برام عزیزن.













کتاب آرتمیس رویایی به وسعت دریا رو تموم کردم.
و چه شکوهی.. چه شکوهی!
+خواستم عکس اون قسمتهایی که دوست داشتم رو اپلود کنم ولی اکانتم توی یواپلود به مشکل خورده و دیگه اوکی هم نمیشه. هیچ ایدهای ندارم دیگه کجا میتونم اپلود کنم که فایل بعد از یک مدت از بین نره. :))
چک و چونه واسه نمره؟
زینب بهم گفت نمیای کتابخونه؟ دو دل بودم ولی گفتم نه. همین خونه میمونم بهتره.
امتحان فیزیک مستمرم رو ۱۸.۵ شده بودم، دبیرم گفت برات ۲۰ رد میکنم. اما الان رفتم نمرات رو توی سایت چک کردم دیدم ۱۹ داده. خجالت میکشم برم بهش بگم چرا ۲۰ نکردی نمرهام رو. :((
که از تنها! بلا خیزد..
روزهای خیلی خوبی نیست.
+امتحان زمین رو خیلی خوب دادم. فقط یه جا بیدقتیییی! کردم. یه جا گفته بود چهارمورد بنویس، من چون سوال قبلی گفته بود دو مورد، این رو هم ناخوداگاه خوندم دو مورد و الکی الکی نیم نمره پرید! :))) راستش وقتهایی که اینجوری نمره از دست میدم واقعا دلم میخواد برم بمیرم. چون بلد بودم و صرفا به جهت خوب نخوندن سوال یا حواسپرتی نمره از دست دادم. باید این "تمرکز" رو خیلی روش کار کنم.
++امروز باید آمار رو تموم میکردم ولی نمیدونم چرا این کتاب رو حوصله خوندنش رو ندارم. الان سومین باریه که میخوام بشینم بالاخره بخونمش و هربار نمیتونم. ببین واقعا "نمیتونم" در صورتیکه باید بتونم. نمیدونم واقعا چیکارش کنم..
+++روزهای اصلا خوبی نیست.
++++تکالیف قاف رو دو سه روز پیش نوشتم. با خانم الف درباره یه کار جدید صحبت کردیم و گفتم انجامش میدم. هزار و یک بار تاکید کرد اول درسهات بعد کار جدید، و من هم هزار و یک بار گفتم اول درسهام بعد کار جدید.
جلسه بعدی قاف هم فکرکنم چهارشنبهست. چون روز اول نبودم، با هیچکس، لیترالی هیچکس آشنایی ندارم. واقعا بامزهست. هیچکس رو اونجا نمیشناسم و صرفا با اعتماد به نفسسسسس ازشون تقلید میکنم. خوشبختانه تا الانم کسی نفهمیده که وقتی با کسی حرف میزنم حتی نمیدونم کی شخص مقابلمه. =))
+++++صبح یه شعر قدیمی دیدم که دوباره بهم یادآوری شد.
دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد
سعادت آن کسی بیند که از تنها بپرهیزد..
نمیدونم چرا، ولی دلم میخواد این شعر رو همیشه اینجوری بخونم:
دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد
سعادت آن کسی بیند که از تنها بپرهیزد..
الان آخه؟
گردونه طاقچه رو گردوندم و ۳ روز اشتراک طاقچه بینهایت برنده شدم.
کاش طاقچه یه گزینه داشت تحت عنوان "فعلا درس دارم، بعداً استفاده میکنم."
زمین_خواب
شیطونه میگه کتاب رو ببند بگیر بخواب تا خود فردا صبح امتحانتم گند بزن. 🚶🏻♀️
+نیم ساعت میخوابم بعد ادامه میدم. فقط یه فصل و ۵ صفحه مونده ازش. مطمئنا تا صبح تموم میشه وقت واسه حل یه نمونه سوال هم هست و میشه دوباره هم بخوابم.
ولی زمینشناسی هم علم قشنگیههااا :))
2081
چهقدر روز غمگینی شد.
ظهر خوابیدم و بیدار که شدم یهو یه غم بزرگ اومد نشست روی قلبم. دقیقا مثل غمهای بی دلیل غروب جمعه. :(
2079
دیشب خواب بچههای تیم قبلی رو دیدم. توی خواب هم مدام پام گیر میکرد به تاتامی و به زور تعادل خودم رو حفظ میکردم. خواب عجیبی بود که از خواب بیدار شدم.
تا چند لحظه اول فقط صدای پرندهها رو میشنیدم و نور کمی که به سقف میخورد رو میدیدم و یادم نمیاومد کجام، حس میکردم خونه مادرجونم.. مثل اون موقعها که شش هفت ساله بودم.
ستارهی من
همه چیز برام عمیقتر از اون چیزیه که میتونی فکرش رو بکنی.
داشتم با خودم میگفتم که ای کاش این روزها سریعتر بگذره و خرداد تموم بشه. ولی بعدش گفتم فرض کنم تموم شد، بعدش چی؟ توفیر چندانی نداره واقعا. بهتره ذهنم رو از روی "امتحان نهایی" سوق بدم به سمت "امتحان" و اون کلمه نهایی رو حذف کنم تا تشویش ذهنم کمتر بشه.
واقعا امتحان امتحانه دیگه، چه فرقی داره؟
+تکلیف روابطم با آدمها هم نامعلومه. فعلا کنج عزلت گزیدم تا ببینم چه خواهد شد و به کجا خواهم رسید..
++دلم خیلی خیلی زیاد سریال دیدن و کتاب خوندن میخواد. سریالهایی تو حال و هوای استرنجرثینگز و صد و کتابهایی تو حال و هوای جوینده و هری پاتر. خیلی خیلی سخت گیر میارم فیلم و کتابی که روحم رو اونقدر بتونه لمس کنه که در آغوشم بگیره. این چهارتایی که گفتم ولی همین کار رو کردن. :))
++فردا امتحان آمار و حسابان دارم و پسفردا هم زمین دارم.
خواستم الان برای یک نفر کامنت بذارم، یهو به ذهنم رسید که دیگه با اسم Seti کامنت نذارم. این اسم مال زمانیه که اکیپ بچهامون اینجا بودن. الان که دیگه نیستن و من موندم فقط. پس لزومی نداره حتما با Seti کامنت بدم:))
فلذا از این به بعد با "نوترینو" بهتون کامنت میدم.
+سرشار از احساسات عجیب و وصف ناشدنیام و کلی کار برای انجام دادن دارم.
داشتم فکر میکردم مثل قبل شدم، اعتماد کردن برام سخت شده.
حس میکنم اینطوری زندگی راحتتر پیش میره.
قبلا هم نوشته بودم، ولی دلم میخواد یه معلم فیزیک یا ریاضی باشم توی یه روستای دور که به بچههایی که امکانات زیادی ندارن درس یاد بدم. عصرها آشپزی کنم و طرح درس بنویسم و کتاب بخونم و موزیک گوش بدم و صبحها هم برم سرکار.
+فردا امتحان فیزیک+انشا+آزمایشگاه دارم.
++دارم بگا میرم.
خیلی وقته اینجا ننوشتم. دلیلش رو نمیدونم، فکر میکنم کم حوصلگی باشه.
داشتم فکر میکردم ای کاش سال یازدهمم رو دقیقتر ثبت میکردم اینجا، مثل سال دهم. فکرکنم چندسال دیگه تقریبا هیچی ازش یادم نمونده باشه.. سال عجیب و سختی بود. تقریبا تموم شده و الان دیگه فقط داریم امتحان میدیم و چیزی هم تا نهایی ها نمونده، حدودا ۲هفته.
فردا امتحان تاریخ دارم، تقریبا نصفش رو نخوندم و تنبلی کردم و از این بابت الان استرس دارم و از استرس نمیتونم چیزی بخونم بازم.
"خونه" رو گم کردم/پیدا کردم. هردوش با هم. در تضاد هستن ولی همینطوره. مدتیه نسبت به ظاهرم حس خوبی ندارم. چهرهام جذابیتش رو از دست داده برام. شاید به خاطر اینه که موهام نسبتاً بلند شده و کوتاه نیست دیگه. نمیدونم بذارم بلند بشن دوباره، یا کوتاهشون کنم بازم.
دیشب رفتیم سینما با بچههای کلاس، فیلم مست عشق رو دیدیم. خیلی منتظر بودیم اکران بشه و این سانسی که رفتیم اولین اکرانش توی شهرمون بود. موقع تماشای فیلم حس خوبی داشتم. آسودگی خاصی داشتم. صندلی خیلی راحت بود، هوا ملایم بود و خوششانسی خوبم این بود که دقیقا جلوی کولر بود ردیف ما. از ظاهرم راضی بودم، فیلم رو دوست داشتم و با دقت نگاه کردم.
نمیدونم چطور بگم ولی بعد از کلی وقت، "آرامش" رو حس کردم. اینکه توی اون تایم هیچ کاری جز دیدن فیلم نداشتم و تنها وظیفهام تماشای فیلم بود، آرامش خاطر وصف نشدنیای بهم داد. اصلا فکر میکنم سر همین آرامش ذهنی بود که حس میکردم همه چیز مطلوبتره.
داشتم فکر میکردم رنگ مشکی خیلی بهم میاد. وقتهایی که لباس مشکی میپوشم نسبت به بقیه مواقع زیباترم. از این به بعد سعی کنم بیشتر لباسهام رو مشکی بخرم.
دلم میخواد توی بلاگفا هم بیشتر بنویسم. خیلی وقته سعی کردم آدرسم رو پنهان نگه دارم، ولی دلم میخواد مثل سالهای قبل وبلاگهای بروز شده رو بخونم و زندگی آدمهای مختلف رو ببینم و دوست جدید پیدا کنم. به نظرم بلاگفا خیلی جای جالبیه. اغلب آدمهایی که الان توش مینویسن، درونیترین لایههای زندگیشون رو اینجا ثبت میکنن. اون قسمتهایی که نمیشه توی بقیه جاها مثل چنل تلگرام و پیج اینستاگرام و امثالهم گفت. اینجا به جهت خلوت بودن و به مراتب ناشناستر بودنش، آدمها بیشتر خودشونن. همیشه این نکته از بلاگفا برام جالب بوده.
یحتمل بیشتر اینجا بنویسم و بیشتر وبلاگ بخونم و واسه آدمها کامنت بذارم و با افراد مختلف صحبت کنم. دلم دوستِ بلاگفایی میخواد. :))
مثل همیشه، روزهای عجیب اندر غریبیست عزیزدلم، و ما همچنان زندهایم..

@ghoghnous3