اطلاعیه

قلبم شیکسته کامنت می‌خوام

کامنت نمی‌دید بهم؟

:(((

کانون؟

من عمیقن دلم برای خانوم میم تنگ شده آقا.

جدن نمی‌دونم چرا شب امتحان فارسی باید هم‌چین چیزهایی در ذهنم باشن.

# ادامه نوشته

یکی از سخت ترین کارهای دنیا حرف زدن با کسیه که یه روزی تموم بود و نبودتون به هم وصل بود و حالا از هزارتا غریبه هم غریبه ترید.

من واقعن نمی فهمم چیشد؟

باورم نمی شه حرف زدن با ر و س اینقدر برام سخت شده

برای بار هزارم زندگی بهم ثابت کرده که آدم ها موندگار نیستن

یه رابطه ی فاکینگ سمی به وجود اومده که نبودش بهتر از بودشه و نمی خوام هم نباشه.

+کاش امتحان ها زودتر بگذره برم اگر شد یه قرار ست کنم با کل بچه ها، این دوتا رو هم بشونم فیس توو فیس حرف بزنیم ببینم چیشده. من مطمئنم یه اتفاقی افتاده که ازش خبر ندارم..

شب‌ها یک سری پلی لیست‌ها به هیچ‌وجه نباید پلی بشن و می‌شن.

دارم از استرس منحل می‌شم

اصلن همین موضوع که منی که نزدیک دوسال بود که هیچ یوتوبری رو دنبال نکرده بودم، امروز سه چهار تا ویدئو از علیرضا دیدم، بیانگر استرس وحشتناکمه : )

توو سرم خیلی درگیری دارم، درصد زیادیش بر می‌گرده به امتحان شیمی فردا ولی خب یه چیزهایی هم هست که نمی‌دونم باهاشون چه کار بکنم..

دلم واسه ر تنگ شده. خیلی زیاد. چندبار حتی تا گرفتن وویس هم رفتم، ولی پیام ندادم. حاضرم از دلتنگی بمیرم ولی دیگه سراغ آدمی که رفتارش بی دلیل باهام عوض شد نرم. مگه من وقت و انرژی و محبتم رو از سر راه آوردم که واسه آدم‌هایی که لیاقتش رو ندارن خرجش کنم؟

ولی می‌دونی.. الان که این‌هارو تایپ کردم دلم یه جوری شد، ر واسم خیلی عزیزه.. دلم نمی‌خواد اینطوری درباره‌ش بگم، شاید اصلن اتفاقی افتاد که من نمی‌دونم.. نمی‌دونم واقعن. آخرین چیزی که می‌خواستم بهش فکرکنم همین بود.

توو یه وضعیتی هستم که کاش می‌تونستم با ادبیات مثبت هجده اقدام به توصیفش داشته باشم؛ حیف که آبرو دارم💅🏻

خداوندا=)

# ادامه نوشته

🚶🏻‍♀️

# ادامه نوشته

امروز که رفتم مدرسه، ماسک نزده بودم. من تووی مدرسه ماسکم رو خیلی خیلی کم در میارم؛

با انیس و شکوه [از بچه‌های یازده ریاضی] بودیم که دیدم یکی از بچه‌های مدرسه که نه می‌دونم کلاس چندمه و نه تا به حال حتی یک بار هم دیده بودمش تا قبل از امروز، اومد گفت تو فلانی‌ای؟ [اسم و فامیلم] خندیدم گفتم آره. تو ذهنم درست نمونده ولی فکرکنم گفت بدون ماسک ندیده بودمت تا حالا، گفتم عه مگه من رو کجا دیدی؟ حرف توو حرف اومد و نشد پاسخم رو بده و منم دیگه یادم رفت اصلن.. جالب بود برام، واقعن هیچ ایده‌ای ندارم که یه سال بالایی برای چی باید من رو بشناسه و اسم و فامیلم رو هم بدونه🚶🏻‍♀️

باز با انیس و شکوه بودیم که یهو دیدم آیدا یکی از بچه‌های دهم تجربی که مودمون تقریبن به هم می‌خوره اومد. از دور با صدای بلند گفتم بهههه سلام علیکممم:))) اونم با صدای بلنددد گفت عههه تو هم اینجایی؟؟ پرانتز باز کنم که من به بلندگوی ده ریاضی معروفم و اونم به بلندگوی ده تجربی و یه مدرسه از دست صدای بلندمون عاصی‌ان:]

فیلم‌بردار هم اومد و ویدئو رو ریکورد کردیم و تموم که شد یه دفعه بهمون گفت داشتید اشکم رو در می‌آوردیدهااا :)))

خط خطی ذهنی شماره ۲۶

تقریبن از خودم راضی‌ام؛ دارم سعی می‌کنم اون بعد کمال‌گرای وجودم رو سرکوب کنم و بگم از خودم راضی‌ام، اما خب آدم باید واقع‌بین باشه درسته؟ راضی نیستم چندان. اما، از هشت روز پیش، از خودم خیلی راضی‌ترم. هم‌چنان سوشال مدیا رو تونستم کنترل کنم، به ۷۰درصد برنامه درسیم عمل کردم[برای نیمه بعدی برنامه باید یکم بیش‌تر سعی کنم واقع‌بینانه برنامه بنویسم. به نظرم این‌که ۱۰۰در۱۰۰ به برنامه‌ات عمل کنی مهم‌تر از اینه که یه برنامه ی خیلی آرمانی رو تق و لق انجام بدی و کیفیت نداشته باشه..]

و هم‌چنان در نوع برقراری ارتباطم با انسان‌های اطرافم درگیرم.

به آدم‌هایی که ازشون گذشتم فکر می‌کنم گاهی. به آدم‌هایی که دارمشون، که از بین حجم عظیمی از فکرها و رنگ‌ها جداشون کردم و تووی بخش مهمی از زندگیم قرار گرفتن. به شروینی فکر می‌کنم که دیگه مثل قبل‌ترها نداریمش و نمی‌دونم دوباره مثل قبل می‌شه یا نه؟ نمی‌دونم. به رویاهام فکر می‌کنم، این‌که چقدر حس می‌کنم می‌ترسم ازشون. به زمان‌هایی که گذشت فکر می‌کنم، روزهای رفته، و هم! روزهای نیومده.

به این هم داشتم فکر می‌کردم که واقعن هیچ‌کس، هیچ‌کس مثل خودت دلسوزت نیست! درحقیقت مقوله ی انسان به تنهایی اون‌قدر پیچیده هست که هرکس همین که بتونه خودش رو درک کنه، واسه خودش وقت بذاره و اسب سرکش و وحشی ذهنش رو رام کنه هنر کرده.. چه برسه به این که حواسش به رویاهای یکی دیگه هم باشه! اگه هرکسی خودش به داد خودش نرسه هیچ‌کس دیگه‌ای هم اون‌جور که لازمه ی رسیدن به رویاست، نمی‌تونه به دادش برسه؛ نه که آدم‌ها بدجنس باشن و نخوان‌، نه! واقعن نمی‌شه. پس ستاره ی عزیزم، هرچی که تا الان گند زدی کافیه. عموم گندهایی که زدی به زندگی خودمون محدود می‌شه و شاید بشه جمعشون کرد و جمعشون خواهم کرد، و خب اندکشون هم مربوط به آدم‌های دیگه می‌شه که مسبب لحظه‌ای حتی، حال بد در ذهنشون شدی و هیچ‌جوره اون‌ها جبران نخواهند شد؛ تنها کاری که می‌تونی بکنی اینه که دیگه راه‌های گذشته رو نری. نمی‌دونم این نتیجه‌گیری‌ها چه تاریخ انقضایی در ذهنت داشته باشن، اما امّیدوارم فراموششون نکنی.

گاهی به زندگی که فکر می‌کنم می‌بینم که یک انسان با عمر میانگین ۶۰ تا ۷۰ سال، واقعن می‌تونه زندگی خیلی عجیبی داشته باشه؛ پر از فراز و نشیب.. فراز و نشیبِ به معنای واقعی کلمه! مثلن گاهی که پای صحبت افراد با سن بالاتر از ۶۰سال، می‌شینم، صحبت‌هاشون و این‌که مثلن تووی دوران تینیجری تووی چه لولی از زندگی‌شون بودن یا اتفاق‌های بعیدالوقوعی که به چشم دیدن و چیزهای مختلف دیگه.. واقعن برام عجیبن و وادارم می‌کنن به فکر کردن!

و درنهایت، فردا با چندتا از بچه‌های یازده ریاضی قراره بریم مدرسه و با خانم ب قرار داریم؛ عمیقن و از ته ذهنم خسته‌ام و دعا دعا می‌کنم کنسل بشه و بیفته یک روز دیگه؛ چهارشنبه هم امتحان شیمی دارم و به نسبت خوب کار کردم تا این‌جا، توو سال شیمی رو درست و حسابی نخوندم و باید جبران کنم این‌جا، امشب اگر بتونم مسائل جزوه۱ رو تکمیل کنم و مسائل جزوه۲ هم تموم کنم که باید بتونم خوب می‌شه. از ادبیات هم یک درس باید بخونم و بله.

و دیگه درنهایت!

روزهای عجیب اندر غریبی‌ست و ما هم‌چنان زنده‌ایم..

پ.ن: تکمیل این پست حدود یک ساعت و نیم زمان برد. گذاشته بودمش و می‌رفتم کارهام رو انجام می‌دادم و هی فکر می‌کردم و بعضی‌هاش رو هم مکتوب کردم. شیوه نوشتنِ جذابی شد به نظرم، لذت بردیم=)

محبوبم باید می‌بودی و امشب با هم ماه رو رصد می‌کردیم و تا صبح بیرون می‌موندیم🤌🏻

ماه رو رفتم چندلحظه دیدم و نشد دقیق ببینمش سریع برگشتم داخل

حیففف که امتحان دارم حیففف🥲

قلبم شیکسته:( من ماهم رو می‌خوام:(

خورشیدِ درحالِ غروب

خونه ی غرقِ در سکوت

طلوعِ ماهِ چشم‌هات..

چندلحظه ی به دور از دنیا، فکر، خیال، ترس،

زندگی..

چندلحظه تو. فقط تو..

پ.ن: اون خونه ی غرق در نور زرد و نارنجیِ غروب که با رنگ طوسی و فیلی یکی شده، سکوتی که فریادش همین الان هم داره توو گوشم طنین می‌اندازه، احساسِ غریبِ ندیده و نشناخته ی آشنا، و بازهم همون رویاهای بیداریِ همیشه.. این‌بار با تو، تویی که هرگز نشناختمت.

هر چندسال هم که بگذره،

هر چندتا خواننده ی جدید هم که بیاد،

حتی اگر روزی برسه که علی دیگه نخواد هیچ فعالیتی داشته باشه،

یا اصلن هرچندتا موزیک جدیدی که بده،

هیچ وقت اون احساسِ سنگین پشت اولین موزیک‌هاش تکرار نمی‌شه: )

یه بی‌قراری عجیبی تو وجودمه امروز.

خدایا می‌دونی که بدون مامان نمی‌تونم دیگه؟

دیشب سه ساعت خوابیدم فقط

از عصر دیروز تا همین یکساعت پیش هم جز دو لیوان قهوه دیشب تقریبت هیچی نخورده بودم

واقعن فیزیک نابودم کرد تهشم کتاب تموم نشد😂 ولی خب امتحانش خوب بود

صبح رفتم واردکلاس شدم همه داغوننن خستههه

هیچکدوم دیشب نخوابیدیم🚶🏻‍♀️

باید کامل تر بنویسم ولی دارم می‌میرم از خواب 🚶🏻‍♀️

لااقل مفید هم نبود خوابم بپره که دلم نسوزه:|

دو روز پیش باید پریود می‌شدم و هنوز نشدم و الان یادم اومده که امروز به مقدار زیادی کافئین خوردم🤦🏻‍♀️

قشنگ اون همه کافی رو خوردممم و وای عالی بود عالی ترش کردم.

جانِ تو!

ولی هرچی فکر می‌کنم بیش‌تر به این نتیجه می‌رسم که ناجی من و می‌برد کنسرت به عنوان عکاس عکس‌های قشنگتری می‌گرفتم تا اون عکس‌هایی که منتشر کرد💅🏻

+امیدوارم فردا ۴ بیدار بشم.

11:11

پسانوشت: این ساعت رو چندسالی می‌شه که می‌شه گفت هرروز می‌بینمش.. به خرافات معتقد نبودم و نیستم ولی به احساس‌ها، چرا. جالبه برام:)

ای تو دریغِ جانسوزم..

دارم سکته می‌کنم از دست مدرسه.

چرا اینقدر استرس وارد می‌کنن؟

بابا روز جمعه ولمون کنید دیگه. آخه روز جمعه وقت اعلام آزمون برای شنبه‌ست؟

واقعن نمی‌دونم چه غلطی بکنم.

جالبه تا الان دوتا برنامه پیش نوبت داریم و دوتا دوتا امتحان هارو می‌دیم.

میای خودت و جمع کنی، مدرسه گوه می‌زنه تو همه چی اه

سوال اینجاست که چه کاری؟

مدتی می‌شه که انگار ته کشیدم،

زیادی غرق خودم شدم..

دلم محیط های جدید می‌خواد، تجربه های جدید، آدم‌های جدید، دوست های جدید، درس های جدید، موزیک جدید

یه اتفاق هیجان انگیز..

باید یه کاری کنم.

مگه می‌شه نوشت درونِ آدمی رو ؟

تهی تر از تهی‌ام.

اها چون هفته قبل غایب بودیم من و شیوا و مینو و دیانا، قرار شد امروز با ده تجربی دو امتحان بدیم..

تعدادمون چون زیاد شد، قرار شد بریم طبقه بالا توو سالن

رفتیم نشستیم و اینها بعد خانوم میم _دبیر جغرافی_ صدام کرد گفت برم دفتر بگم دو تا دیگه پرینت بگیرن از سوال ها

رفتم پایین، توو راه سوال هارو نگاه کردم، یه سوال تستی کلن تو جزوه نبود.. استرس گرفتم، از شانس خوبم تو راه دفتر یکی از بچهای ده۲ رو دیدم اونم داشت می‌رفت که بره بالا.. جزوه دستش بود. وقتی داشتم از کنارش رد می‌شدم آروم گفتم فلان شهر شکلش از کدوم نوع بود؟ بدبخت هنگ کرد گفتم شاید اونم از رو حزوه خونده و این نبوده توش.. دیگه رفتم تو دفتر پیش خانوم ق _همه اینها شاید تووی ۲ثانیه اتفاق افتاد_ منتظر بودم که پرینت بگیره که دیدم یهو اومد داخل دفتر، من و دید یهو ایستاد، گفت شطرنجی، چشمام و باز و بسته کردم به معنای تشکر، حالت استرس تووی چشم‌هاش خیلی باحال بود:)))

حتی اسمشم نمی‌دونم و فقط از رو چهره می شناسمش..

یه جورهایی حس باحالی بود🚶🏻‍♀️

این حس عجیبی داره، خیلی:)

یادم نیست کی بود که گوشش دادم برای اولین بار

اما یادمه یه نصفه شب بود که بی خواب شده بودم..

Listen to ‎⁨اعتراف های ساعت ۲ شب به بعد⁩ by mehdishokrollahi on #SoundCloud https://soundcloud.com/mehdi-shy/mp3?ref=clipboard&p=a&c=0&si=cc02997b0b64438380a807dbc5334b0e&utm_source=clipboard&utm_medium=text&utm_campaign=social_sharing

کی می‌دونه چه خبره؟

شاید من الان توو دنیای موازی درحال زندگی کردن رویاهامم

شاید توو دنیای موازی عزیزانم رو در ‌کنار خودم دارم

شاید اصلن اونقدر متفاوتم با خودم، که نمی‌شناسمش اون ستاره رو..

من خانوم میم دبیر جغرافی‌مون رو واقعن و عمیقن دوست دارم آقا.

امروز وقتی یادآور این جریان شدیم سرکلاس که سال دیگه با خانوم میم کلاس نداریم بغض کردم=) باورم نمی‌شه این منم که تا این حد یه آدم و دوست دارم ولی خب=)))

واقعن خیلی خوبه، خیلی خوب

اول تایم که می‌خواست درس رو شروع کنه یه لحظه برگشت نگاهمون کرد، زیرلب گفتم به خدا اگه یه نفرتون به حرفش گوش نده اذیت بشه، _ادامه جمله مناسب جمع نیست:]_

آره خلاصه کاش بود بازم.

دخترِ هم‌کار مامانم کلاس ششمه، امسال می‌خواد آزمون ورودی بده

گفته بود که می‌خواد با من صحبت کنه، پدر و مادرش هم گفته بودن که موافقن و واسه ی انگیزه‌ش هم خوبه، خلاصه مذاکرات بین افراد مذکور و مامان من برقرار شد و همین چندمین پیش هم دخترش زنگ زد بهم

من خودمم نمی‌دونم پارسال چه غلطی کردم، بعد این بنده خدا می‌خواست راهنماییش کنم🚶🏻‍♀️ یکم رفتم بالا منبر، خدا خیرش بده مکالمه رو هم خودش جمع کرد بچه.

خواستم بگم از حس و حالش جدی خوشم اومد، ازش پرسیدم حالا چقدر می‌خوای که بشه؟ با یه لحن محکم و کش دار گفت خیلیییی! اینجا یاد خودم افتادم.. خلاصه یکم حرف زدیم با هم، آی‌دی خودم رو هم بهش دادم گفتم هروقت دلت خواست، تلگرام باهام حرف بزن

من‌که هیچ گُلی به سر خودم نزدم، لااقل به یکی دیگه کمک کنم از شدت اورثینک نابود نشه. تازه اول راهه بچه، هنوز راهنمایی رو هم ندیده _وی فاز هی جوونی کجایی که یادت به خیر می‌گیرد_

از دنیای خودم کنده شدم انگار، مکالمه تاثیرگذاری بود.