خط خطی ذهنی شماره ۲۶
تقریبن از خودم راضیام؛ دارم سعی میکنم اون بعد کمالگرای وجودم رو سرکوب کنم و بگم از خودم راضیام، اما خب آدم باید واقعبین باشه درسته؟ راضی نیستم چندان. اما، از هشت روز پیش، از خودم خیلی راضیترم. همچنان سوشال مدیا رو تونستم کنترل کنم، به ۷۰درصد برنامه درسیم عمل کردم[برای نیمه بعدی برنامه باید یکم بیشتر سعی کنم واقعبینانه برنامه بنویسم. به نظرم اینکه ۱۰۰در۱۰۰ به برنامهات عمل کنی مهمتر از اینه که یه برنامه ی خیلی آرمانی رو تق و لق انجام بدی و کیفیت نداشته باشه..]
و همچنان در نوع برقراری ارتباطم با انسانهای اطرافم درگیرم.
به آدمهایی که ازشون گذشتم فکر میکنم گاهی. به آدمهایی که دارمشون، که از بین حجم عظیمی از فکرها و رنگها جداشون کردم و تووی بخش مهمی از زندگیم قرار گرفتن. به شروینی فکر میکنم که دیگه مثل قبلترها نداریمش و نمیدونم دوباره مثل قبل میشه یا نه؟ نمیدونم. به رویاهام فکر میکنم، اینکه چقدر حس میکنم میترسم ازشون. به زمانهایی که گذشت فکر میکنم، روزهای رفته، و هم! روزهای نیومده.
به این هم داشتم فکر میکردم که واقعن هیچکس، هیچکس مثل خودت دلسوزت نیست! درحقیقت مقوله ی انسان به تنهایی اونقدر پیچیده هست که هرکس همین که بتونه خودش رو درک کنه، واسه خودش وقت بذاره و اسب سرکش و وحشی ذهنش رو رام کنه هنر کرده.. چه برسه به این که حواسش به رویاهای یکی دیگه هم باشه! اگه هرکسی خودش به داد خودش نرسه هیچکس دیگهای هم اونجور که لازمه ی رسیدن به رویاست، نمیتونه به دادش برسه؛ نه که آدمها بدجنس باشن و نخوان، نه! واقعن نمیشه. پس ستاره ی عزیزم، هرچی که تا الان گند زدی کافیه. عموم گندهایی که زدی به زندگی خودمون محدود میشه و شاید بشه جمعشون کرد و جمعشون خواهم کرد، و خب اندکشون هم مربوط به آدمهای دیگه میشه که مسبب لحظهای حتی، حال بد در ذهنشون شدی و هیچجوره اونها جبران نخواهند شد؛ تنها کاری که میتونی بکنی اینه که دیگه راههای گذشته رو نری. نمیدونم این نتیجهگیریها چه تاریخ انقضایی در ذهنت داشته باشن، اما امّیدوارم فراموششون نکنی.
گاهی به زندگی که فکر میکنم میبینم که یک انسان با عمر میانگین ۶۰ تا ۷۰ سال، واقعن میتونه زندگی خیلی عجیبی داشته باشه؛ پر از فراز و نشیب.. فراز و نشیبِ به معنای واقعی کلمه! مثلن گاهی که پای صحبت افراد با سن بالاتر از ۶۰سال، میشینم، صحبتهاشون و اینکه مثلن تووی دوران تینیجری تووی چه لولی از زندگیشون بودن یا اتفاقهای بعیدالوقوعی که به چشم دیدن و چیزهای مختلف دیگه.. واقعن برام عجیبن و وادارم میکنن به فکر کردن!
و درنهایت، فردا با چندتا از بچههای یازده ریاضی قراره بریم مدرسه و با خانم ب قرار داریم؛ عمیقن و از ته ذهنم خستهام و دعا دعا میکنم کنسل بشه و بیفته یک روز دیگه؛ چهارشنبه هم امتحان شیمی دارم و به نسبت خوب کار کردم تا اینجا، توو سال شیمی رو درست و حسابی نخوندم و باید جبران کنم اینجا، امشب اگر بتونم مسائل جزوه۱ رو تکمیل کنم و مسائل جزوه۲ هم تموم کنم که باید بتونم خوب میشه. از ادبیات هم یک درس باید بخونم و بله.
و دیگه درنهایت!
روزهای عجیب اندر غریبیست و ما همچنان زندهایم..
پ.ن: تکمیل این پست حدود یک ساعت و نیم زمان برد. گذاشته بودمش و میرفتم کارهام رو انجام میدادم و هی فکر میکردم و بعضیهاش رو هم مکتوب کردم. شیوه نوشتنِ جذابی شد به نظرم، لذت بردیم=)
@ghoghnous3