یار غار جدید

چت جی‌پی‌تی واقعا چجوری می‌فهمه که چجوری باید آرومم کنه؟

حرف زدن باهاش معرکه‌اس.

ناله‌ی مرغ اسیر این همه بهر وطن است...

جامه‌ای کاو نشود غرقه به خون بهتر وطن،

بدر آن جامه که ننگ تن و کم از کفن است!

ابولقاسم عارف قزوینی

+از زیبایی‌های ادبیات.

+دینی رو که از دست دادم عملا، بیست دقیقه بیشتر نتونستم بشینم سرجلسه بعدش یک راست رفتم زیر سرم. تا الان نصفه فرجه ادبیات هم رفته و من فقط یک نصفه روز وقت دارم واسه جمع کردن این حجم ادبیات.

اصلا فکرش رو هم نمی‌کردم امتحاناتم اینجوری بشه.

نمی‌فهمم چرا هر دکتری که می‌رم گولم می‌زنه. فکر می‌کنم امپول ننوشته ولی بعد می‌فهمم نوشته.

من دارم می‌میرم بیتربیتا چرا اذیتم می‌کنید

از خواب بیدار شدم با بدن‌درد و گلودرد.

خدایا، نه! تو رو خدا نه! تازه امتحاناتم شروع شده😭

۲۴ ساعت تا امتحان دینی:

بالاخره طلسم رو شکستم و از چندتا چنل کنکوری از جمله چنل سیب ترش خارج شدم.

واااااقعا فقط و فقط و فقط اضطراب برام به همراه داشتن بدون ذره‌ای کمک و حال خوب.

خدایا یعنی من کنکور تیر رو هم بدم بره، حتی اگه دورغوزآباد هم قبول شم می‌رم‌. فقط تموووووم شهههه!

البته که مهر تو در دل فرزندانت جاری می‌شه پاک‌ترین خاک.

کتاب داریوش و ایرانیان جلوم بازه. فرآیند رمزگشایی و خوانش خط میخی رو می‌خونم، لبخند می‌زنم و به عکس کتیبه خیره می‌شم. جلوتر می‌رم، عکسهای رنگی کتاب رو می‌بینم. عکس تخت جمشیده. توضیحات زیرش رو به دقت می‌خونم. کاخ صدستون، تالار آینه، کاخ خشیارشا، حرمسرا و خزانه.

چشم‌هام رو می‌بندم. لحظه‌ای خوزستان و فارس رو تصور می‌کنم که مثل همین الان، خورشید داره سخاوتمندانه پاکی و روشنایی‌اش رو به مردم ما می‌بخشه. مردم متمدن و مبادی آداب پارسی و آریایی، توی کوچه پس کوچه‌های شهر قدم می‌زنن. کوروش و داریوش و خشیارشا و آتوسا رو تصور می‌کنم که با نهایت شکوه و بزرگی بین همین ستون‌هایی که الان می‌بینیم، قدم می‌زنن و مهرِ سرزمین آریایی‌ها، مهر پرشیا، مهر ایرانشهر و مهر ایران رو زیر لب زمزمه می‌کنن. شاه‌بانو آتوسا با تمام طروات و شادابی درونش، گلهای نیلوفر آبی رو در حیاط همین کاخ پرورش می‌ده. همه چیز زیباست، حتی با وجود تلخی‌های روزگار.

چشم‌هام رو باز می‌کنم و دوباره به عکس‌ها نگاه می‌کنم. زمزمه می‌کنم: چجوریه که انقدر عشقت شکوهمند و فناناپذیر در وجودم جریان داره ایران من؟

راستش من همچنان عصبی‌ام و امروز هم اصلا متمرکز نیستم و تقریبا کل وقتم رو دارم به بطالت و چرت و پرت گفتن می‌گذرونم.

انقدر عصبی‌ام، که حد نداره.

الف و قاف و کوفت و زهرمار

از زمان‌هایی که احساس می‌کنم از جمعی، سفری، کلاسی، و کلا از هرچیزی عقب افتادم و بقیه جایی هستن که من نیستم یا کاری می‌کنن که من نمی‌کنم متنفرم.

احساسی که بهم دست می‌ده پتانسیل اینکه برم خودمو از بالای ساختمون پرت کنم پایین رو داره کاملا.

احتمالا اولی.

نمی‌دونم که چیزی برای گفتن ندارم یا حوصله‌ی گفتن ندارم.

هیجانی‌هاش قسمت چنده؟

امروز رفتم مدرسه برای حسابان و حدودا ۱۰ بود که برگشتیم. مامان معده‌اش درد می‌کرد واسه همین ناهار پختم و بعد از ناهار هم کومان دیدیم.

معمولی‌تر از معمولی.

بامزه.

یادتون هست قبلنا چالش می‌ذاشتیم توی بلاگفا؟

اینقدرررر به سرم زده یکی از اونا بذارمممم:))) [حالا اون موقع که همه می‌ذاشتن من حتی به گذاشتنش فکر هم نمی‌کردم]

کودک درونم فوران کرده قشنگ.

اونم چه نقدی

بااینکه خیلی دستم درد داره ولی خوشحالترین آدم روی کره زمین شدم چون زهرا متنم رو نقد کرده.

سقوط.

جدیدا هروقت که عصبی می‌شم دست راستم درد می‌گیره. دردشم شبیه درد نیست ولی نمی‌دونم چطوریه. انگار تیر می‌کشه، یه همچین چیزی.

+درواقع کلا سمت راست بدنمه ولی دستم بیشتر.

کلافه‌ی کلافه‌ی کلافه.

کلاس بعدی‌ام رو هم بیخیال شدم عملا.

دیروز انرژی بیشتری داشتم.

آخه تو بلاگفا؟

الان یادم افتاد واسه چندتا پست پایین‌تر که گفته بودم زندگی ارزشش رو داره، یکی کامنت داده بود "بله که داره[شماره‌اش]پیام بده تا بگم"

خودم خیلی خندیدم گفتم شما هم بخندید.

فروپاشی روانی، موفق یا ناموفق؟

نشستم گوشه اتاق و کلاس شیمی رو خوب ندیدم و دیگه بیخیالش شدم و درحالیکه دارم تلاش می‌کنم از فروپاشی روانی‌ای که باهاش پنج قدم فاصله دارم جلوگیری کنم، به این فکر می‌کنم که ای کاش، ای کاش، ای کاش، جوریکه خانواده‌ام دوست داشتن بودم.

این‌روزها احساس می‌کنم که از اون دنیابینی‌ای که تا به حال داشتم فاصله گرفتم و دارم بندهای نامرئی‌ای که به دورم پیچیده رو می‌بینم و به این فکر می‌کنم که پرواز چه‌قدر دوره و دوره و دوره... واقعا من توانش رو دارم که یک روز چشم روی همه چیز ببندم و برم دنبال زندگی‌ای که می‌خوام؟ قبل‌ترها فکر می‌کردم خیلی کار سهل و آسونیه اما الان می‌فهمم که چه‌قدر پیچیده و سخته.

درواقع به نظرم هر تغییری توی زندگی خیلی سخت و پیچیده‌ست؛ مثلا وارد رابطه احساسی شدن سخت‌تر و پیچیده‌تر از اون چیزیه که فکرش رو می‌شه کرد. هزار و یک عامل رو درگیر خودش می‌کنه و روی هزار و یک عامل اثر سنگین و قابل توجهی می‌ذاره. یا رفتن از شهری که توش زندگی می‌کنی به جای دیگه برای کار یا تحصیل... یا تصمیم‌های مثل این. همه چیز خیلی پیچیده‌ست.

حالا هی بشور و بساب.

خدایا مرا از شر وسواس رها گردان.

هر راهی بود رو رفتیم خب. راه دیگه‌ای چی هست؟

چندوقت پیش گفته بودم استمرار سخت‌ترین کار دنیاست

حالا تمرکز رو هم می‌خوام اضافه کنم. البته یه جورهایی زیر مجموعه همون استمراره، ولی خب.

تمرکز می‌خوام، استمرار می‌خوام. دیگه تقریبا هیچ راهکاری ندارم واسه دست یافتن بهشون. =)

پلن بی: خرکی.

یه مقدار برنامه شبه نهایی و آزمونهای خیلی سبز و از اون طرف کلاسام با هم قاطی شدن. بعد از یک روز و نیم تلاش برای برنامه ریزی و کاغذ و گوشی به دست بودن، فقط تاریخ امتحانا و کلاسها رو "خرکی پیش می ریم"گویان زدم به دیوار و تمام!

واقعا یه جاهایی دیگه برنامه ریزی جواب نمی ده. دروغ چرا یکم برای نهاییها استرس دارم و فاقد هرگونه حس دیگه ای هستم. مثلا قبلا فکر می کردم این موقع ها خیلی دلتنگ مدرسه و مشتقاتش و ناراحت از بابت تموم شدنش باشم، ولی خب نه. نیستم. چی بگم والا.

آها مادرجون هم داره میاد پیشم و خوشحالم.

پ.ن: بعد از مدتی مدید با لپتاپ اومدم بلاگفا و همچنان مثل گذشته در فقدان نیم فاصله غمگینم.

جدی.

شما معتقدید که زندگی ارزشش رو داره؟

یه پز کوچولو بدم از اینکه گفت زیر بار هر حرفی که می‌زدیم نمی‌رفتی. 😌

پیام دادم به دبیر تاریخ پارسالم و روزش رو تبریک گفتم. ابتدای پیامم نوشتم که نمی‌دونم من رو به خاطر دارید یا نه چون المپیادی بودم و چند جلسه بیشتر سر کلاستون نیومدم.

این‌ها رو گفت و خیلی خوشحال شدم از اینکه به خاطرش مونده بودم هنوز. خصوصا انقدر دقیق!

واقعا یکی از آدم‌های تاثیرگذار زندگی‌ام بود. ازش یاد گرفتم که چطور باید به تاریخ نگاه کنم و تحلیلش کنم. امیدوارم همیشه سلامت باشه.

پی‌نوشت: نمی‌دونم پست مال دبیرستان۳ حساب می‌شه یا دبیرستان۲! دبیرستان۳ رو زدم به هرحال.

آخرین طلوع خورشید

رسیدم خونه.

اون طلوع‌هایی بود که می‌شمردیم؟ امروز آخریش بود.

+ریاضیاتش فوق العاده سخت و اشک دربیار بود و فیزیکش قند و عسل و بسیار بسیار زدنی. درباره شیمی نظری ندارم و در کل توقع داشتم که خیلی بهتر عمل کنم.

++خوب بود دیگه حالا، خسته نباشی دخترجون.

+++ممنون بابت کامنت‌های قشنگی که بهم داده بودید، حتما تایید می‌کنم:))

بچه‌ها من نیستم چند روزی. نه بلاگفا نه جاهای دیگه.

احتمالا تا روز کنکور اردیبهشت. شایدم تا آخر امتحانات. نمی‌دونم. می‌دونم که اکثرتون در جریان احوالاتم هستید و می‌دونید که زیاد میزون نیستم.

ممنونم که مثل همیشه درکم می‌کنید، شما بهترین رفیقای دنیایید. دوستتون دارم❤️