روزهای خیلی خوبی نیست.

+امتحان زمین رو خیلی خوب دادم. فقط یه‌ جا بی‌دقتیییی! کردم. یه جا گفته بود چهارمورد بنویس، من چون سوال قبلی گفته بود دو مورد، این رو هم ناخوداگاه خوندم دو مورد و الکی الکی نیم نمره پرید! :))) راستش وقت‌هایی که اینجوری نمره از دست می‌دم واقعا دلم می‌خواد برم بمیرم. چون بلد بودم و صرفا به جهت خوب نخوندن سوال یا حواس‌پرتی نمره از دست دادم. باید این "تمرکز" رو خیلی روش کار کنم.

++امروز باید آمار رو تموم می‌کردم ولی نمی‌دونم چرا این کتاب رو حوصله خوندنش رو ندارم. الان سومین باریه که می‌خوام بشینم بالاخره بخونمش و هربار نمی‌تونم. ببین واقعا "نمی‌تونم" در صورتی‌که باید بتونم. نمی‌دونم واقعا چیکارش کنم.‌.

+++روزهای اصلا خوبی نیست.

++++تکالیف قاف رو دو سه روز پیش نوشتم. با خانم الف درباره یه کار جدید صحبت کردیم و گفتم انجامش می‌دم. هزار و یک بار تاکید کرد اول درس‌هات بعد کار جدید، و من هم هزار و یک بار گفتم اول درس‌هام بعد کار جدید.

جلسه بعدی قاف هم فکرکنم چهارشنبه‌ست. چون روز اول نبودم، با هیچ‌کس، لیترالی هیچ‌کس آشنایی ندارم. واقعا بامزه‌ست. هیچکس رو اونجا نمی‌شناسم و صرفا با اعتماد به نفسسسسس ازشون تقلید می‌کنم. خوشبختانه تا الانم کسی نفهمیده که وقتی با کسی حرف می‌زنم حتی نمی‌دونم کی شخص مقابلمه. =))

+++++صبح یه شعر قدیمی دیدم که دوباره بهم یادآوری شد.

دلا خو کن به تنهایی که از تن‌ها بلا خیزد

سعادت آن‌ کسی بیند که از تن‌ها بپرهیزد..

نمی‌دونم چرا، ولی دلم می‌خواد این شعر رو همیشه اینجوری بخونم:

دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد

سعادت آن کسی بیند که از تن‌ها بپرهیزد..