دینی
امتحان دینی رو دیشب اعلام کردن که کنسل شده و افتاده آخر برنامه. خیلی بد شد. الان به جای ۲۹ خرداد ۳۱ خرداد تموم میکنیم. :((
+دیشب اینقدر خسته بودم روی زمین خوابم برد و الان بدنم درد میکنه.
++دیروز من فکر کردم کلاس دینی به تعویق افتاده و فردا(یعنی امروز) برگزار میشه، ولی همون دیروز بود. ساعت ۱۱ و ۲۰ زینب بهم پیام داد کجایی؟ پاشو بیا کلاس. خلاصه در عرض ۳۰ ثانیه _واقعا ۳۰ ثانیه شد:))_ لباس پوشیدم و در نهایت هم به یک ساعت آخر رسیدم.
+++سرکلاس حس کردم دلم واقعا برای سرکلاس نشستن با دوستام تنگ شده بود. و امسال تقریبا آخرین سالی بود که این حس رو تمام و کمال تجربه میکردم. از سال دیگه _طبق چیزی که از دوازدهمیهای مدرسهمون دیدم_ یا کلا نمیایم مدرسه، یا وقتی میایم هم نصفه و نیمه میایم. راستش دبیرستان خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم رو به پایانه. فقط یک سومش مونده. :))
++++بعد از کلاس هم توی حیاط که بودیم بچهها تند تند اتفاقهایی که توی این مدت افتاده بود رو برام تعریف کردن و خندیدیم و فلان. اینکه تلگرام نرفتم این چندروز، واقعا باعث شده از کلی اتفاق دور بمونم. هرکدوم از دوستهام که یه جا میبیننم جمله ثابتشون اینه که خبر داری فلانطور شد؟ منم میگم نه. میگه واااای ستاره فلان شد و بهمان شد..
+++++حالا نکته جالبش اینه که همه فکر میکنن دارم مثل خر درس میخونم و فلان. فقط خودم میدونم که نصف این تایم تنهاییم به مبارزه با خودم و ذهنم داره میگذره. به کنار اومدن با اتفاقات. سر همین دارم به خودم یادآوری میکنم مرتب که هیچوقت هیچکسی رو قضاوت نکن. حتی قضاوت مثبت. مثل "خوشبحالش داره درس میخونه از صبح تا شب" ما واقعاً و جداً از زندگی همدیگه هیچی نمیدونیم.
@ghoghnous3