گفت داریوش و کوروش رو ازتون بگیرن هیچی واسه گفتن ندارین همون انوشیروانم اگه بری باغچه‌اش رو زیر و رو کنی صدتا کرم می‌زنه بیرون واسه همینه که اندازه اون دوتا اسمش رو نمیارین.

به این که رسیدیم دیگه سکوت کردم. یعنی اگر می‌خواستم چیزی بگم هم بغض بهم اجازه نمی‌داد. البته که آدم بی‌رگ و بی‌ریشه جای بحث نداره. نباید چیزی گفت. ولی خب، دلم می‌گیره وقتی می‌بینم همچین انسان‌های بزرگی تا این حد غریبِ وطن شدن. اینکه توی سرزمین خودت، این‌چنین تنها بشی غم‌انگیزترین سرنوشت برای اون زندگی باشکوهه.

+حس این رو دارم که به پدرم توهین شده. دست‌هام یخ کرده دارم می‌لرزم بغض راه گلوم رو بسته. اصلا نمی‌دونم سکوت واکنش درستی بود یا نه ولی جز سکوت هم چیزی نمی‌تونستم بگم.

+من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...