شب کذایی
ما روی صندلیهای دوتایی نشسته بودیم و هرکدوممون هم تنها بودیم یعنی دو تا صندلی واسه هرکس. هم ردیف صندلی من روی اون تکیها یه پسره نشسته بود که میخورد مثلا ۲۷ ۲۸ ساله باشه. آقا من هی از سمت این یه نشونههایی حس میکردم ولی اهمیت نمیدادم میگفتم خب شاید من دارم اشتباه میکنم و منظوری نداره. :)) مثلا چی؟ مثلا اینکه وقتی برای ناهار رفته بودیم توی این رستورانهای بین راهی اون اومد سمت ما و نشست روی میزهای رو به روی ما و دقیقا رو به روی من و از اول تا آخر زل زده بود تو تخم چشمام. یا اینکه بعد از یکی از توقفها وقتی سوار شدیم دیدم بستنی به دست اومد نشست رو صندلی بستنی رو گرفت سمتم گفت بفرمایید😂 حالا من این وسط ریده بودم به خودم(ببخشیییید خیلی فکر کردم کلمه دیگهای نمیتونست توصیفش کنه😂) که خدایا الان مربی چی فکر میکنه دربارهام؟ فقط نگاهش کردم بعد خودم رو کشیدم اینطرفتر که مثلا یکم سنگینتر رفتار کنم. :)) (رفتارم درست نبود ولی خب من بعضی وقتا که حس کنم طرف یه قصدی داره یکم هاپو وارانه میشه رفتارم:)) ) دیدم این دست بر نمیداره هی نگاه میکنه هی نگاه میکنه هی نگاه میکنه. موهام رو باز میکردم میبستم نگاه میکرد، خوراکی میخوردم نگاه میکرد، با گوشی سرگرم میشدم نگاه میکرد، دیوانهام کرده بود. هی پا میشدم میرفتم پیش بچها مینشستم بر میگشتم میدیدم نوچ این از رو نمیره.
سر شب یهو دیدم گفت ببخشید شارژر دارین؟ نمیخواستم بهش بدم من کلا روی وسایلم حساسم و خیلی راحت نیستم که بقیه از وسایلم استفاده کنن ولی خب دلم سوخت شارژر رو دادم بهش و اومدم نشستم پیش بچها گفتم بچهااا این اقاعه شارژر منو گرفت اگه بهم پس نده چییی اگه خرابش کنه چییی اگه دستاش کثیف باشه چیی؟ اون دوتا بیشعور هم کم نذاشتن شروع کردن به دست انداختن و مسخره بازی که اهااا میبینیم هی پسره با لبخند ژکوند نگات میکنه پس عاشقت شدههه شارژرتم گرفت و یه سری جفنگیات دیگه که وااااقعا جفنگ بودن و فقط همون لحظه خندهدار بودن برامون😂
تا اینجا همه چیز عالی و پرفکت بود تا اینکه یکم گذشت من رفته بودم سرجام مربیم اومد نشست پیشم(کارم داشت) با هم گرم صحبت بودیم. یهو دیدم پسره داره به مربیم یه چیزی میگه. چند ثانیه بعد شارژرم رو دیدم که مربیم از پسره گرفت داد به من. :)))))) پسرهی احمققققق شارژر رو داد به مربیم که بده به من. حالا این وسط باز من شدیدتر ریدم به خودم( ببخشید بازم:)) ) که خدایا من ایندفعه چطور ثابت کنم که بخدا هیچ غلطی نکردم فقط شارژر دادم بهش؟ :))
تا اخر شب چندتا اتفاق دیگه هم افتاد مثلا اینکه پسره فیلم گذاشته بود داشت میدید من چشمم افتاد به گوشیش محو فیلمه شدم :)) یعنی واقعا رد داده بودم از حدود ۱۰ ۱۲ ساعت توی اتوبوس بودن :)) پسره نمیدونم چطور توی اون تاریکی متوجه من شد یهو دیدم هندزفری رو دراورد صدا رو یکم بلند کرد تا حدی که به منم برسه(که انقدر سر و صدای جاده و اینا بود که نرسید)
یا مثلا من دراز کشیده بودم روی صندلیهام بعد گوشیم رو برداشتم که ببینم ساعت چنده، حواسم نبود پاور رو دوبار فشار دادم فلش زد گوشیم. حالا توی چه حالتی؟ گوشیم بالا، پشتش دقیقا سمت پسره طوری بود که انگار دارم ازش عکس میگیرم. :)))دلم میخواست خودمو تیکهههه تیکههه کنم، تیکه تیکه. یادمه همون موقع پیام دادم ستایش براش تعریف کردم چه گندی زدم و اینا..
خلاصه آقا گذشت تا اینکه تقریبا نزدیکای ۱۲ شب بود که من حس کردم به شدت حالت تهوع دارم. من خیلییییی بد ماشینم خیلی زیاد. معدهام خیلی حساسه و توی ماشینهای غیراستاندارد مثل اون اتوبوسه خیلی اذیت میشم و کلی حالم بد میشه. یه اشتباهی که کردم این بود که زرت و زرت قرص ضدتهوع خوردم(جلوتر میگمچه بلایی سرم اورد همین قضیه!)
اقا من به مربیم گفتم حالم بده، هی گفت چیزی نیست اهمیت نده(حالا مامانم باهاش صحبت کرده بود درباره شرایط من) یه جا اقای راننده زد کنار کار داشت خودش فکرکنم میخواست چیزی رو چک کنه، من به مربیم گفتم میشه بریم پایین چند دقیقه؟ حدود ۱۰ دقیقه بیرون اتوبوس بودیم. من حس میکردم دنیا داره دور سرم میچرخه خیلی اوضاع بدی بود. =)) خوب نشدم ولی برگشتیم بالا و راه افتادیم.
مربیم خوابش برد و منم تک و تنها همونجوری بیدااار با بدترین شرایط عمرم. زیر لب هرچی ایه قران بلد بودم خوندم که فقط بدتر از اون نشم، که شدم! گلاب به روتون بالا اوردم و خداروشکر پلاستیک تو کیفم بود و اوضاع بدی نشد ولی پسره متوجه حالم شد. مربیم رو صدا زدم یه لحظه بیدار شد ولی دوباره خوابید. بزرگوار اهمیت دادنش صد از صد بود :)) این پسره ولی هی باهام حرف میزد میگفت خوبی؟ قرص خوردی؟ منم یکی در میون جوابشو میدادم و اصلا نمیفهمیدم در آسمان چندم سِیر میکنم چون چندتا قرص با فاصله زمانی کم خورده بودم و گویا که توهم زده بودم😂 یعنی واقعا اون شب خدا به من رحم کرد😂 نمیدونم اون حالتی که داشتم عوارض قرص بود یا نه واقعا، ولی بود به نظرم چون مرز بین خواب و بیداری رو گم کرده بودم مثلا میدیدم اون خانومه که ردیف جلوی ما نشسته برگشته داره نگاهم میکنه ولی بعد که پلک میزدم میدیدم نه بابا طرف اصلا سرش تو گوشیشه! :)) توی همین هیری ویری بود که پسره لیمو گرفت سمتم گفت بفرمایید اینو بو کن بهتر میشی. مامانم برام لیمو گذاشته بوداا ولی انقدر حالم بد بود که نمیتونستم درش بیارم. لیمو رو گرفتم واقعا تاثیر گذار بود ولی تقریبا از حال بدم هیچی کم نکرد و من هی بدتر شدم😂 بالای هفت هشت بار بالا اوردم و به معنای واقعی کلمه داشتم میمردم! حالا در تمام این مدت من تمام تلاشم این بود که یه وقت سر و صدایی ایجاد نکنم که بقیه رو اذیت کنم یا اینکه باعث نشم کسی بدخواب بشه و اینا.. گواه کارمم اون یکی دوستم بود که روی صندلی کنار من خوابیده بود(جریان داره اینم) و بیتربیت حتی یک ثانیه هم از خواب دست نکشید درحالیکه من جفتش داشتم جون میدادم😂
من دیگه واقعا شرایطم از کنترلم خارج شده بود اصلا نمیتونستم تحمل کنم. مربیم رو دوباره بیدار کردم گفتم توروخدا به این راننده بگو وایسه یه جا. گفت نمیشه الان واینمیسه قطعا چون وسط کوهیم و هیچی اینجا نیست و .. . یه نگاه به اطرافم کردم دیدم جدی جدی وسط کوهیم و از هر آبادی به دور! خیلی ناامید شدم(جدی اینجا داشتم گریه میکردم دیگه خیلی تحت فشار قرار گرفتم)
اقا یهو دیدم این پسره کاملا جنتلمن بلند شد از جاش گفت الان میگم وایسه نگران نباش(انرژی مردانههه🤣) رفت با راننده صحبت کرد اونم در کمال تعجب ایستاد پیش یه پمپ بنزینی. اقا من با مربیم با سرعت برق از جا بلند شدیم که بریم پایین که پسره گفت میخواید منم بیام؟ (کجا بیای دقیقا عزیزم؟ بس نبود اونهمه کنارت بالا اوردم الان میخوای بیای چی رو ببینی؟) مربیم گفت لازم نیست. ما رفتیم پایین خلاصه ولی چند دقیقه بعد دیدم پسره اومد دنبالمون. =)) اینجاشو دوستم تعریف کرد(اونی یکی، نه اونی که خواب بود) گفت شما که رفتین این یه چندثانیه نشست. هی عصبی پاشو تکون میداد، یه نگاه به ساعت گوشیش میکرد یهو یه نوچ گفت پا شد رفت😂 (کاشکی بودین اینجاهارو باید با زبان بدن نشونتون میدادم بخندیم :)) )
خلاصه اقا این اقای راننده هم اومد پیش ما، من یه اب به دست و روم زدم ولی هیچچچ تاثیری نداشت. اقای راننده گفت نوشابه بگیر بخور من دخترم اینجوری میشه همیشه با نوشابه مشکی حالش خوب میشه! حقیقتا هم خودم هم مربیم از توانمون خارج بود صحتسنجی کلام اقای راننده. انقدر که شرایط افتضاح بود هوا هم یخ بود داشتیم میلرزیدیم از سرما... خلاصه مربیم گفت یه لحظه وایسا من برم کارت بیارم بریم نوشابه بخریم. گفتم باشه. اون لحظات توی پمپ بنزین خر پر نمیزد. یعنی هیچکسااا هیچکس نبود. رفتم توی مغازه تا مربیم میاد نوشابه رو بردارم که پسره اومد داخل مغازه. گفت چیزی لازم دارین؟ منم دیگه اینجا از اون حالت هاپو وار در اومدم مودب براش توضیح دادم که اقای راننده فتوا داده نوشابه سیاه بخور. گفت من حساب میکنم. حالا من بی تاب و توان، نوشابه به دست، با رنگ و روی زرد و حال خراااب با خودم گفتم کی اینو جمعش کنه. مردک چرا ول نمیکنه منو بابا بیا برو بخواب مرد همه خوابیدن فقط ما چندتا فلک زده بیداریم :))
هرگونه چک و چونه از توانم خارج بود چون انقد ضعیف شده بودم و توهم زده بودم که داشتم پس میفتادم. یه تشکر مختصر کردم اومدم بیرون (من کلا آدم زیر بار کمک نرویی هستم و خیلییییی بدم میاد کسب همچین کارهایی برام بکنه! خیلی بدم میاد. و الان که بهش فکر میکنم میگم واقعا چقدر حالم بد بوده که با اولین مخالفت من و اصرار پسره، قبول کردم نوشابه رو بخره. :)) ) خلاصه اقا ما نوشابه رو خوردیم و رفتیم بالا، ولی من کوچکترین تغییری نکردم. مربیمم دوباره گرفت خوابید! جدی خیلی ریلکس بود من اگر جاش بودم صدتا سکته رو رد کرده بودم که بچه ای که مسئولیتش با منه اینجوری مریض شده! پسره پا به پام بیدار بود ولی. :))
منم هی حالم بدتر میشد و دیگه احساس میکردم هیچی نمیفهمم، حالت تهوع شدید داشتم طوریکه با باز کردن چشمام و نگاه کردن به اطرافمم حالم بدتر میشد. خیلی حال عجیبی بود. توی همین شرایط بودم که پسره بهم گفت الکل داری؟ (دیده بود چندبار تو طول روز با الکل ضدعفونی میکردم دستام و وسایلمو) با همون حال بی حالی دستمو کردم تو کیفم الکل رو درآوردم دادم بهش. دیدم این بیلبیلک جلوی صندلی رو کشید پایین (همونی که شکل میز میشه) ضدعفونیش کرد، بعدشم دستشو ضدعفونی کرد، (فکرکنم طفلک فهمیده بود من وسواس دارم😂😂😂) بعد از توی کیفش یه ظرف میوه دراورد. یه موز گرفت سمت من گفت بخور بهتر میشی😂 اینجا دیگه مخالفت کردم گفتم نمیخورم و فلان که دیگه نهایتا واسه اینکه تا اون لحظه خیلی بهم محبت کرده بود روم نشد بهش نه بگم موز رو گرفتم و با علم بر اینکه قراره راند دوم حالت تهوع و اون گلاب به روتون، با این موز شروع بشه دوتا گاز زدم و گذاشتمش کنار :))
دیری نپایید که من دوباره گلاب به روتون شدم😂 پلاستیک رو گرفتم جلوم و بعد از اینکه دیگه حس کردم دیگه تنها چیز باقی مونده درونم خود معدمه، زدم زیر گریه! بی صدا داشتم اشک میریختم. پسره بهم گفت خوبی؟ صدای اشک آلودم رو که شنید ایندفعه اون رید به خودش :)))) اینجاهارو من یادم نمیاد ولی خود پسره صبحش بهم گفت دیشب با گریه میگفتی مامانمو میخوام :))))))) (قشنگ آبروم رفت و کاش چیزای بدتری نگفته بوده باشم:)) )
آقا خلاصه به هر نحوی بود من اون ساعتهارو گذروندم و پسره هم کل شب رو نخوابید... چشمام روی هم بود تا اینکه صدای راننده رو شنیدم که گفت ۱۰ دقیقه تنفس یا یه همچین چیزی. چشمام رو باز کردم دیدم هوا روشن شده و حس کردم تمام حالت تهوع و مریضیم از بین رفته. (البته منظورم این نیست که یهو سالم شدماا منظورم اینه که درصد حال بدم مثلا از روی ۱۰۰ رسید به ۴۰) پرواااز کردم به سمت پایین و رفتم سرویس بهداشتی و آب زدم به صورتم و آب خنک گرفتم و اینا... خیلی حالم خوب شده بود واقعا نمیدونم چطور ولی با رسیدن سپیده دم حالم خوب شده بود خیلی... اینجا دیگه رفیقای بیشعورمم بیدار شده بودن و بهم میگفتن خوبییی؟ چطوریی؟ و من با یه لبخند ملیح نگاهشون میکردم میگفتم بیتربیتا از خواب هفت پادشاه بیدار شدین دارین چی بلغور میکنین واسه من😂
خلاصه دوباره نشستیم توی ماشین و من حالم جا اومده بود از آقاهه کلی تشکر کردم بابت کمکهاش و گفتم که شماره کارتش رو بده تا من پول نوشابه رو واریز کنم. بعد از چند دقیقه اصراااارهای من آقاهه جنتلمنانه قبول نکرد(حالا خدایی دیگه یه نوشابه کوچیک پول خاصیم نبود ولی من کلا هزار تومن به کسی بدهکار باشم تا بهش پولشو ندم ذهنم آروم نمیشه) بعد دیدم گفت شما اهل اهوازید؟ گفتم نه مال فلان جام و ولی خانواده پدریم اهوازن و فلان و بهمان و دیگه سر صحبت باز شد و اون پسره خدا خیرش بده همزمان با مربیمم صحبت میکرد و شوخی میکرد و اینا (چون اگر فقط با من حرف میزد خیلی وضعیت عجیب و معذبی میشد اونم وقتی بچها کنارم بودن)
وسط صحبتا بودیم که گفت من به تازگی کافه زدم تشریف بیارید، گفتم عه کجا اسمش چیه. گفت اینستاگرامشو بزنین (از اینجا تا اونور آندرومدا پرانتز :)))))))))))))))))))) ) گوشیشو دراورد منم گوشیمو دراوردم. گوشیشو گرفت سمتم و منم از روی پیج ایدی رو زدم توی گوشیم گفتم حتما فالو میکنم(دروغ گفتم من اصلا اینستاگرامم نصب نیست روی گوشیم😂) اینجا دوستم بعدا بهم گفت وقتی داشتی از روی گوشیش نگاه میکردی اونم داشت تو رو نگاه میکرد خیلی قشنگ بود نگاهشششش ( اینو میگفت هی حرص میخورد حالا میگم چرا😂)
خلاصه اقا من پیچ کافهاش رو که زدم یهو دیدم سریع یه پیج دیگه اورد گفت اینم پیج خودمه :)) من دیگه اینو نزدم فقط نگاهش کردم لبخند زدم گفتم آها :)) بیچاره ضایع شد ولی خب دیگه یارو علنی داشت میگفت بهم پیام بده نمیشد که💆🏻♀️ البتههه با همون یه نگاه ایدیشو حفظ کردم که بعدا بشینیم با بچها پیجشو چک کنیم 😂
خلاصه کلی حرف زدیم و بعد از چند ساعتم که رسیدیم به مقصد و از هم جدا شدیم. ما رسیدیم خوابگاه اولین کاری که کردیم این بود که نشستیم آیدی اینو زدیم ببینیم کیه چیه چیکارس😂
پیجشو نگاه کردیم ورزشکار بود حرفه ایییی (البته این از هیکلشم مشخص بود یارو😂) بعد دیگه اهل ادبیات و ایناام بود گویا ولی ولی ولی، فالووینگهاش حموم زنونه بود موتاسفانه :)))))))))))) و این مورد تماااااام کارهایی که طی اون ۲۰ ۲۴ ساعت همسفر بودن انجام داده بود رو شست برد :)))))))
حالا دیگه این شده بود سوژه ی ما، موز و لیمو شد اسم رمزمون همینکه میگفتیمش پاره میشدیم از خنده😂 عسل هم هی بهمون میگفت بیا شب تا صبح جلوی پسره بالا اورد پسره بهش ایدی داد اونوقت من با بیست سال سن تو کار خودم موندم هنوز 😂
حالا من خودمم همیشه با کانسپت شوهر خیلی شوخی میکنم اینو گرفته بودم دستم مگه ول میکردم؟ به اندازه ی تمااااام عمرم بنده خدا رو مسخره کردیم.. حالا به همینجا هم ختم نشد البته، شب توی خوابگاه حوصلمون سررفت گفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم؟ بذار پیام بدیم به یارو😂 من لاگین کردم توی پیجم پسره رو فالو کردم و پیام دادم بهش 😂 سریع جواب داد ماام سه نفری داشتیم جوابشو میدادیم هی با هر پیامش منفجر میشدیم از خنده. خیلییییییی عذاب وجدان دارماااا خیلی خیلی زیاد. یعنی تا عمر دارم دیگه هیچکس رو اینجوری سر کار نمی ذارم ولی واقعا تقصیر پسره هم بود 😂
دیگه به مرحله زن و شوهری رسیده بودیم میگفت کی برمیگردی؟ 🤣 در حالت عادی اصلا به هیچ غریبه ای اجازه نمیدم به همچین مرحلهای برسه که بخواد مفرد حرف بزنه باهام چه برسه به اینکه همچین چیزی بگه ولی خب واقعا شده بود سرگرمی اون چندروزمون =))
تهشم تو راه برگشت که بودیم کاملا یهویی بنده خدا رو بلاک کردم و بعدها هم اون اکانتم رو دیلیت کردم اصلا فکرکنم ندارمش الان.. تا چند مدت بعد از اون قضیه پسره به دوستم پیام میداد میگفت سلام خانم فلانی خوبی؟ 😂 (دوستمم جوابشو نمیداد) این دو حالت داشت یا میخواست ببینه چرا من یهویی بعد از اون همه خاطره(🤣) بلاکش کردم یااینکه از من ناامید شده بود و میخواست برای دوستم وارد عمل بشه😂
خلاصه واقعا خاطرهی جالبی شدو البته واقعا اون شب اگه پسره نبود نمیدونم چه اتفاقی برام میفتاد چون کمکاش خیلی به دردم خورد واقعا. خیلی هم عذاب وجدان دارم از اینکه اونجوری بلاکش کردم ولی خب تقصیر خودش بود به من چه. =))
@ghoghnous3