ای کاش که بتونم گریه کنم، که بتونم خالی بشم. یه چیزی توی وجودم سنگینی می‌کنه، توی مغزم، توی مغزم..

نمی‌خوام صحبت‌های منفی‌ام رو این‌جا بنویسم، اما این‌روزها دقیقن همینم. همینِ همین. حتی یک نور کوچیک رو هم نمی‌تونم ببینم که بخوام درباره‌اش چیزی بنویسم. سراسر تاریکی و انگار که یک‌ عالمه دمنتور دورم رو گرفتن. دلم نمی‌خواد باهاشون بجنگم، دارم خفه می‌شم، کاش گریه کنم.

از همه‌ی آدم‌های دنیا بدم می‌آد و

پ.ن:کلی نوشته بودم که یهو دستم خورد و همه چیز پرید. دوباره که باز کردم دیدم فقط همین‌ها مونده. پس فقط همین‌ها هم بمونه، بقیه‌اش رو بیخیال.