روز مزخرفی بود.

در حقیقت اینجوری‌ام که پسر نکنه واقعن برای این مسیر ساخته نشدم من؟

راهی رو اومدم که زیاد ترسیدم الان. خیلی زیاد

مغزم حتی نمی‌کشه که بخوام جمله‌بندی کنم حرف‌هام رو. واقعن خسته و داغونم

+اینو نوشته بودم و بعد رفتم آب بخورم که یادم رفت داشتم اینجا می‌نوشتم.. الان اومدم دیدمش و "واقعن خسته و داغونم" رو که خوندم هرچی فکر کردم یادم نیومد نوشتن این رو:)) یعنی اینطوری که کاملن ناخوداگاه نوشته بودمش انگار.

پروفایل جدید تلگرام عکس بچگی‌هامه، الان مهتاب داشت راجع بهش حرف می‌زد که یهو با خودم گفتم کاش هنوزم همون‌قدی بودم:(

از اونطرف تو گروه‌ بچه‌ها امشب یکم حرف زدم، اونام درباره‌اش صحبت کردن و یک لحظه یه حسی پیدا کردم‌. اینکه انگار اون ستاره کوچولو رو راه دادم به این دنیای جدیدی که دارم و ساختم .. نمی‌دونم عجیب و غریب بود.

++این‌روزها خیلی شک دارم، خیلی. تمام قدم‌هام با شک و تردید و خستگیه. جرئت عوض کردن مسیرم رو ندارم، همه‌اش یه صدا ته ذهنم داد می‌زنه "اگه بشه چی؟" و همین‌ نمی‌ذاره به تغییر مسیر فکرکنم. واقعن اگه بتونم چی؟

خوابم می‌آد و مغزم هنوز تخلیه نشده چون درست نتونستم حرف‌هام رو بنویسم:( ولی خب نمازم رو می‌خونم و می‌خوابم. گوربابای دنیا.