یه روز باهات می شینم توی یه کافه ی کوچیک و دلنشین، تو هیاهوی شهر موردعلاقه ات، یه آب میوه یا آیس کافی می خورم و برات سختی هایی که گذروندیم رو مرور می کنم. اون موقع هم نگرانی های جدید داری، می دونم. اما برای چندلحظه می خوام فقط من و تو بشیم، دور از همه نگرانی هامون. اون روز لبخند می زنیم به زندگیمون و یادمون می آد که رویا و خیال هنوز زنده ست، ورای تمام آدم هایی که دیدیم.
ببین من رو! من اینجا دارم جنگیدن که نه ولی سعی می کنم همه زورم رو بزنم تا سالها بعد با تو، توی اون کافه ملاقات کنم!
ببین من رو! می شه اگر تو بخوای. من خواستن های تو رو دیدم دختر:))
پ.ن: سطر یکی مونده به آخر تقریبن شبیه یکی از حرف های مهناست، مال خیلی وقت پیش. چون دوست داشتم اون جمله رو، هنوز در ذهنم مونده و اگر شبیه هستن به خاطراینه. :)
+ [ دوشنبه ۱۴۰۲/۰۵/۳۰ ] [ 8:12 AM ] [ ستاره ]
|
@ghoghnous3