از اینا گذشته. هرروز دارم‌می‌بینم آرزوهام رو که دور و دور و دورتر می‌شن ازم. اینقدر که همه فکر می‌کنن به به عجب زندگی رو فرم و برنامه‌ای دارم و چقدر کار می‌کنم و همه چی عالیه و فقط خودم می‌دونم چه آدم علاف و مزخرفی هستم، نمی‌دونم جدن باید چه کاری بکنم.

اضطراب و استرس هردو جوری دارن منو از هرجهت میگان که اصلن نتانستم من‌بابِ نیک حرف زدن خوددار بمونم.

نشستم دارم از دست رفتن رویاهام و می‌بینم و انگار نه انگار که بوده امیدی، آرزویی، چشمِ خیره به راهی و روحِ شکسته‌ای.