بچه که بودم رفتن به خونه ی یکی از عمه‌هام رو خیلی دوست داشتم. یک دختر هم‌سن خودم داره و هم‌بازی خیلی خوبی بودیم تو بچگی. گاهی شب‌ها با مامان خونه‌شون می‌خوابیدیم و چه شب‌هایی بود اون شب‌ها! :) احساسی داشتن برام که به هیچ‌وجه نمی‌تونم با کلمه بیانش کنم. خوش‌حالم که عطر و بوش توی ذهنم حک شده و هنوز به خاطر دارمش. کاش می‌شد دوباره تکرار بشه برام اون احساس.

+امشب از اون شب‌هاییه که دلم می‌خواد تا صبح بیدار بمونم و با یکی از عزیزانم شب‌زنده‌داری کنیم. لواشک و میوه بخوریم و صحبت کنیم. از هرچیزی. فقط حرف بزنیم بدون هیچ نگرانی‌ای.