توی یه مرحله‌ای هستم که فقط خسته‌ام برای به پایان رسوندن راهی که شروع کردم. یعنی کاملن آگاهم که چقدر سختی کشیدم، چقدر جون کندم تا تونستم به یه لول قابل قبول برسم، چقدر نزدیکم به پایانش، چقدر حیفه اگر از دست بدمش، چقدر باختم اگر ببازمش. همه ی این‌ها رو می‌دونم و این رو هم می‌دونم که باید بلند بشم و ادامه بدم، اما نمی‌تونم و نمی‌شه. خلاصه شدم این‌روزها توی همین یه بیتی که می‌گه

هر جانور که باشد بگریزد از بلایی

من خود بلای خویشم.. از خود کجا گریزم؟