یک سری اتفاق ها افتاد که ازشون گذر کردم و نمی خوام بهشون فکرکنم دیگه.

هرچی فکرش رو می کنم می بینم واقعن از 5-6 سالگی به اینور که کم کم دنیای اطرافم رو درک کردم و همه چیز رو متوجه شدم، به اقتضای همون مقطع سنی، درگیری های ذهنی ناخوشایندی داشتم. یحتمل همه همینطورن ولی خب من کاری به بقیه ندارم. فی الحال و مدتیه که فقط دارم به خودم فکر می کنم. این موجودی که هر دم پا به پام داره می آد و من نمی شناسمش.

نکته ای که هست و ازش خوشم نمی آد هم اینه که این درگیری های ذهنی به خانواده ام ربطی نداشت، به دوستانم ربطی نداشت(تا حدودی)، به اطرافیانم ربطی نداشت؛ همه شون از خودم سرچشمه می گرفتن و الان هیچ دلیلی برای توجیه کردنشون ندارم _همون قضیه ای که می شینی یه چیزی پیدا می کنی تا همه چیز رو بندازی تقصیر اون و توجیه کنی و راه آسونه رو بری._ با این حساب همیشه مجبور بودم برم سراغ راه سخته، محاکمه خودم.

مدت هاست دارم خودم رو محاکمه می کنم. دلایل رو پشت سر هم ردیف می کنم، متهم می شم، تبرئه می شم، مجرم می شم. بچه تر که بودم من واقعن آدم خوبه بودم. واقعن همیشه خوب بودم! بدون حتی یک بار بد بودن. اما بزرگتر که شدم، نه. گاهی هم من بد بودم. خیلی بد. تا اینجا تقریبن همه چیز قابل قبوله. اما از یک جا این محاکمه ها پیامدهای بدی رو به همراه داشت.

فکر زیاد آدم رو از پا می اندازه. فکر زیاد درباره ی خود آدم، آدم رو هزار بار از پا می اندازه. من هرروز و هردقیقه و هرثانیه داشتم/دارم به خودم فکر می کردم/می کنم. و الان مدت هاست این من رو از پا انداخته.

من دیگه همه چیز رو از دست دادم. هنوز هم با آدم ها می گم و می خندم، هنوز هم کار می کنم، هنوز هم نفس می کشم، اما همه چیز رو از دست دادم. طول کشید تا تصویب بشه. قبل تر می گفتم نکنه دارم همه چیز رو از دست می دم؟ نکنه همه چیز رو از دست دادم؟ اما الان می تونم با قاطعیت بگم؛ همه چیز رو از دست دادم. خودم، خانواده ام، هدفم، رویام، انگیزه ام، اطرافیانم. گرچه که هنوز هم دارمشون. می فهمی؟