امروز صبح در حد مرگ سرم درد می‌کرد، واقعن غیرقابل تحمل بود برام

به مهشید گفتم چای می‌خوام گفت مبینا داره

بعد به مبینا گفت چای آوردی؟ گفت آره ابجوش و قند هم همراهمه

مهشید بهم گفت بیا کافه‌سیار داریم خودمون😂

بعد مبینا بهم گفت فقط لیوان بیار

زنگ تفریحم خواستم برم پایین مبینا گفت ستا می‌ری پایین لیوان بیار

فکرکردم برای خودش می‌خواد، رفتم آوردم و دادم بهش و گفتم نمی‌خوام من بخور خودت

بعد چنددقیقه گفت ستاره من برات چای ریختمااا بیا بخور

دیگه خلاصه خوردم و سردردم بهتر شد..

+امروز سویشرت طوسیه رو هم پوشیده بودم، تا حالا واسه مدرسه نپوشیده بودمش.. مهشید می‌گفت وایب این مهندس‌های پتروشیمی رو می‌دی😂

+اول صبح هم ۵مین دیر رسیدم، در زدم رفتم تو تینا پاتخته بود بعد گفت از صدای در زدنت فهمیدم تویی:))😂

+سر زنگ تاریخ هم به شدتتتت خوش گذشت=))) من خیلی خیلی عاشق دبیر تاریخمم😭 خیلی زیاد ماهه. اومد گفتیم نپرس، گفت نه می‌خوان بخونید تلنبار نشه براتون، الان وقت می‌دم بخونید چندتا سوال بدم همینجوری بهتون بنویسید. من دیشب درس ۱۲ رو خونده بودم و خب باید ۱۳ رو می‌خوندیم:)))) خلاصه تو اون فرصت تقریبن نیم ساعته‌ای که داد، کلللل تمرکزم رو انداختم رو کتاب و یه دور واسه خودم داستان‌وار خوندمش. تهشم پرسش‌های نمونه رو یه نگاهی کردم اند گس وات؟ فول‌مارک کردم و ۵ از ۵ گرفتم🤌🏻

+ولی محبت امروز مبینا خیلی تو ذهنم ماندگار شد. می‌دونم آب‌جوش فقط به اندازه خودش داشت ولی بازم حتی کوچکترین اشاره‌ای به این موضوع نکرد و خودش برام چای ریخت:))

+فرداام جشنواره داریم و قراره تا ساعت ۱۰ کلاس‌ها باشن و بعدش خوش بگذرونیمممم^^