هفت_کدامین تمنایت را به دست تماشاچیمان سپردی که به نوازش موهایم آمده است؟
From Asteria, unto my dear Lord M
لرد ام عزیز من.
اکنون که این نامه را برایت مینویسم، در سکوت بامداد و باریکهی نور مهتابی که روی فرش اتاقم افتاده است، غرق در رویایم. امشب مهتاب بیش از همیشه میتابد. شاید این یک نشانهست. نشانهای از دنیاهای ورای دنیای ملالآورم. نشانهای از تو که به من یادآوری میکند باید خودم را بیشتر دوست بدارم.
لرد ام عزیز من. شاید این نور ماه، همان نوریست که روزگاری به روی دیوارهای بلند و راهروهای با فرش سرخ رنگ و آتشدانهای طلایی نقش انداخته بود. چهقدر این رویاها برای من شیرین است. چهقدر تو برای من شیرین و دلانگیز هستی. آنقدر که رویای با تو بودن حتی پس از هزاران سال هم هنوز مرا به لبخندی عمیق وا میدارد.
لرد ام عزیزم. همه چیز خوب است. اما تو هم صدای آشفتگی را از اعماق قلبم میشنوی؟ امیدی به قلبم روانه کن تا به نبرد آن آشفتگی برود. امیدی به قلبم روانه کن از جنس عشق، برای مرگ این آشفتگی.
امید، دیدارمان
زیر نور تابندهی مهتابی که
تنها تماشاچی نمایش ما بود
نمایش کوهستان.
@ghoghnous3